تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

یادداشت های پراکنده

غم نامه ها

در معركه«عيتا الشعب» بر صهيونيست ها چه گذشت

در معركه«عيتا الشعب» بر صهيونيست ها چه گذشت

خبرگزاري فارس: «عيتا الشعب» نام روستا يا شهركي در جنوب لبنان است كه خلق حماسه هايي بي نظيري به دست جوانانش باعث شد كه رسانه‌هاي عمومي در طول جنگ 33 روزه بر آن متمركز شوند و به اين ترتيب نامش به اسطوره‌اي در فرهنگ مقاومت و پايداري تبديل شد.

جواد، ابوجعفر، جهاد، كربلا و حسن، پنج تن از بر و بچه هاي رزمنده روستاي"عيتا الشعب" هستند، كه خاطرات جنگ 33 روزه را در اين منطقه براي ما نقل كردند. «عيتا الشعب» روستا يا شهركي است كه خلق حماسه هاي بي نظيري به دست جوانانش باعث شد كه رسانه‌هاي عمومي در طول جنگ 33 روزه بر آن متمركز شوند و به اين ترتيب نامش به اسطوره‌اي در فرهنگ مقاومت و پايداري تبديل شد.
در عيتا، بچه ها از ديدن "ارتش شكست ناپذير" غافلگير شدند....زيرا بارها پيش آمد كه وقتي از اسرائيلي‌ها انتظار واكنش‌هايي مرگبار داشتند ،آنها در ترجيح ‌دادند عقب‌نشيني و فرار كنند... "آنان به خاطر اين كه توانستند سالم باز گردند نشان شجاعت گرفتند ، نه چيزي ديگر".
نبرد ها در عيتا الشعب از همان 12 جولاي آغاز شد. درگيري ، ابتدا به ساكن ، در ساعت 12 و 5 دقيقه ظهر با ورود يك تانك «ميركاوا » آغاز شد كه به سوي مقري متعلق به مقاومت در نزديكي پايگاه صهيونيستي «راهب» در حركت بود.
تانك «ميركاوا» از مرز گذشت و بعد از مدتي كوتاه پاسخ سخت دريافت كرد.بر اثر انفجار يك مين ، تانك منهدم شد و چهار سبازي كه خدمه اش بودند همگي كشته شدند.پس از اين واقعه ، مقاومت اسلامي منقطه اي كه سربازان پياده نظام اسراييلي از آن وارد اراضي لبنان شده بودند، خمپاره باران كردند و برخي از متجاوزين نيز قطعا زخمي شدند.
دشمن تلاش كرد بقاياي اجساد سربازان و لاشه تانك خود را عقب بكشد ولي موفق نشد. بنابراين تصميم گرفت اطراف «عيتا الشعب» و مركزي وابسته به حزب‌الله را كه در داخل شهرك بود را گلوله‌باران كند.
در محور "راهب"، درگيري‌ها دست كم تا يك هفته ادامه يافت. دشمن تلاش زيادي كرد «ميركاوا»ي نابوده شده و اجساد سوخته سربازان خود را از معركه خارج كند اما سربازان، كشته‌ها و زخمي ها حداقل يك هفته در محل درگيري باقي ماندند.همزمان با اين تلاش گلوله‌باران حومه شهرك ادامه داشت. اين وضعيت تا روز آتش‌بس موقت در 31 جولاي (1 آگوست) ادامه داشت.اين آتش بس كذايي كه از دشوارترين ساعات «عيتا» بود چهل و هشت ساعت به طول انجاميد.
بامداد چهارشنبه ، دوم آگوست، پيشروي اسرائيلي‌ها از جانب كوه «ابوطويل» به سمت غرب «عيتا» و به سوي «مثلث القوزح» آغاز شد. متعاقبا گروهي از پياده نظام دشمن شبانه در مدرسه كودكان استثنايي در شمال غرب شهرك متمركز شدند. مقاومت براي هر منطقه‌اي برنامه‌اي دفاعي خاصي تدارك ديده بود. مقاومت تحركات دشمن را دقيقا زيرنظر داشت. مطابق برنامه‌ريزي مقاومت، دشمن در اغلب اوقات قيچي مي‌شد ، در منگنه قرار مي‌گرفت و پس از آن نابود مي‌شد.
گروه پياده نظام اسراييلي هدف قرار گرفت. دشمن هم سمت و سوي حملاتش را به محله غربي شهرك تغيير داد. رزمندگان مقاومت در منقطه "حدب" با نيروهاي پيشرو دشمن درگير شدند. درگيري از 6/5 صبح آغاز و تا 2/5 بعد از ظهر طول كشيد. گاهي اوقات فاصله رزمندگان تا دشمن به كمتر از 30 متر مي رسيد. سربازان دشمن به گمان اين كه نقطه‌اي امن پيدا كرده اند در آن تجمع ‌كردند. شمار آن ها بسيار زياد بود و گاه به 50 تا 60 تن مي‌رسيد، اما از رويارويي گريزان بودند و به مناطقي مثل گاراژها موجود در محل پناه مي‌بردند.يكي از رزمندگان مقاومت به آنها پيش‌دستي كرد و با شليك موشكي، شماري از آنان را زخمي كرد و نيروهاي دشمن در پي اين اقدام دست به عقب‌نشيني زدند.
صبح روز بعد، صهيونيست‌ها تلاش كردند به سمت محله قديمي شهرك نفوذ كنند .مطابق عادت هميشگي، بمباران مقدماتي آغاز و سپس عمليات با پيشروي گروه‌هايي از پياده نظام به سوي منازل مسكوني دنبال شد و علي رغم اين كه از عقبه با توپخانه حمايت مي‌شدند تنها توانستند بر يك منزل مسكوني مسلط شوند.
در ساعات اوليه صبح، صداي پاي سربازان صهيونيست روي آسفالت جاده شنيده مي‌شد. رزمنده اي در كمينشان نشسته بود و از فاصله‌اي نزديك آنها را به رگبار بست. سر و صداي سربازان به هوا برخاست و عقب‌نشيني كردند و به يكي از خانه‌ها (منزل ابوقاسم دقدوق در محله غربي) عقب نشيني كرده و دربش را قفل نمودند. درگيري تا ظهر ادامه يافت. صهيونيست هايي در خانه محاصره و گرفتار شده بودند. بعد ها مشخص شد كه فرمانده‌ گردان چتربازان هم در ميان سربازان محاصره شده بوده و دشمن در حقيقت براي نجات او منطقه را به گلوله‌هاي دودزا بست. سپس بولدوزري از منطقه «خله ورده _ بركه الدرجات» به سوي ورودي محله غربي حركت كرد و به دنبال آن هم خودرويي زرهي از نوع «اش زيريت» (وسيله‌اي براي انتقال سربازان كه معمولا براي نيروهاي ويژه به كار مي‌رود) به راه افتاد. رزمنده‌اي به وسيله يك قبضه خمپاره‌ ، از فاصله 40 متري ، كابين بولدوزر را هدف قرار داد كه باعث قتل راننده آن شد.با اين حمله، سربازان دشمن در پوشش آتشبار سنگين توپخانه و حضور هواپيماي شناسايي كه معمولا تحت امر فرمانده گردان بودند، عقب‌نشيني كردند.
با اين همه رزمندگان از هدف گيري دشمن دست برنداشتند و حتي يكي از آنان با سلاح ضد زره، نفربر "اش زيريت" را كه در حال فرار بود تعقيب كرد ولي چون به جاده فرعي گريخت، آن رزمنده موفق به انهدامش نشد.
نيروهاي پيشرو دشمن براي ورود به «عيتا» چند معبر را در داخل شهرك يا روستاهاي مجاور آزمايش كردند ولي همه تلاش آنها با شكست مواجه شد:
* منطقه «تله الخزان _ جبل ابولبن»:سيطره بر اين بلندي‌ها با هدف مسلط شدن بر 60 يا 70 درصد از«عيتا الشعب» و محاصره آن از چند جهت كافي بود.
* معبر «خله الورده»: با هدف تسلط بر دور تا دور منطقه «عيتا».
* معبر«وادي سواده» براي نفوذ به شهرك از طريق نقطه اي موسوم به «دروازه انگليسي».

تيم هايي از ارتش صهيونيستي با رسيدن به ورزشگاه «الدواوير» كه رزمندگان مقاومت قبلا يك تانك و يك لودر را نابود كرده بودند ،بر منطقه «الخرزه» مسلط شدند و در خانه‌هايي كه در پناه موانع طبيعي بود سنگر گرفته و از اين محل هر جنبنده‌اي را در شهرك هدف قرار مي‌دادند.
سربازان دشمن با پيشروي از دره "سواده"، به سوي "ابو لبن" (در منطقه المعمور) بالا آمدند .تيم هايي از دشمن هم با هدف تسلط بر همه گذرگاه‌ها در بلندي "الحدب" مستقر شدند.
گروهي از مجاهدان مقاومت بعد از خمپاره‌ باران مقدماتي مواضع دشمن ، با دو هدف شكستن محاصره شهرك و ممانعت از محدود شدن حوزه مانور رزمندگان دست به پيشروي زدند. مشتي رزمنده با چند قبضه سلاح در برابر با ده‌ها نظامي.
درگيري‌ها آغاز شد و در امتداد محله ، از ساعت 3 بعد از ظهر تا صبح روز بعد ادامه پيدا كرد تا اينكه سرانجام در 3 منزل و از اتاقي به اتاق ديگر محدود شد.
يكي از رزمندگان مقاومت به نام شهيد "يونس يعقوب سرود" در يكي از خانه‌ها با 5 راكت B7 ،سربازان دشمن را مستقيما هدف قرار داد. پس از آن جنگنده‌ها و بالگردهاي اسراييلي وارد عمل شدند و منطقه را با انواع موشك ها گلوله‌باران كردند. يك بالگرد هم براي تخليه مجروحان بر زمين نشست.
ساعت 7 صبح، در حالي كه مه غليظي منطقه را فرا گرفته بود، صهيونيست‌ها فرصت را غنيمت شمردند و به سوي منطقه «شميس» و «الدواوير» عقب‌نشيني كردند و وارد ويلاي "علي‌رضا" شدند. رزمندگان مقاومت اين گروه را تا درون ويلا تعقيب نموده و مستقيما آنان را هدف گرفتند و حتي وقتي كه درون اتاق‌هاي ويلا بودند به سويشان تير اندازي كردند . در همين اثنا خودرويي زرهي براي انتقال باقي سربازان به سرعت خود را به محل رساند اما يك راكت مستقيما به خودرو اصابت كرد و گلوله هاي خمپاره بر سر سربازان فراري باريدن گرفت.
در همان روز گروهي از پياده نظام صهيونيست ها از سوي كوه "ابوطويل (در شمال غرب عيتا) به سوي مدرسه كودكان استثنايي پيشروي كردند. از برادرانمان درخواست گشودن آتش و تيراندازي كرديم. ابوحسن مي‌گويد: «تعداد زيادي از سربازان در مدرسه تجمع كردند.اوضاع به همين شكل بود كه ناگهان موشك هاي ما در ميان سربازان فرود ‌آمد. فرياد مجروحانشان به وضوح شنيده مي‌شد و باقي هم پا به فرار گذاشتند.
درچهارم آگوست، دشمن در گروه‌هاي متعدد تلاش كرد در منطقه‌اي به نام "الرجم" بين "عيتا" و "دبل" نفوذ و پيشروي كند. سربازهاي پيشرو وارد قصر بزرگي شدند ولي رزمندگان آنها زير نظر داشتند و با شليك مستقيم موشك از جلو و عقب آنان را هدف قرار دادند.بيش از100 سربازي كه روي زمين دراز كشيدند و در جاده عمومي كاملا زير ديد قرار داشتند ببه سوي گاراژي رفته و در آن پناه گرفتند.
در اينجا بود كه آن اتفاق جالب رخ داد. پايگاه‌هاي اسرائيلي به تصور آن كه سربازان پس از لو رفتن ، عقب‌نشيني كرده اند، با خمپاره‌هاي 155 ميليمتري منطقه را گلوله باران كرد. براي پايگاه‌هاي اسرائيلي بسيار طبيعي بود كه توپخانه براي پشتيباني از سربازاني كه عقب‌نشيني مي‌كنند منطقه را گلوله‌باران كند. به اين ترتيب سربازان دشمن با وجود آن كه از هر سو با آتش رزمندگان مقاومت رو به رو بودند ، از وارد شدن به خانه ها پرهيز مي‌كردند زيرا ممكن بود با آتش توپخانه خودشان روي سرشان خراب شود.
چند روز بعد (هشتم آگوست) در همان ساعات اوليه صبح، دسته‌اي از نظاميان دشمن در روستاي "ابوطويل" مخفي شده بود.تعدادشان آنقدر زياد بودند كه گويي روي هم تلمبار شده بودند. «جواد» درباره آنان مي‌گويد:
با تعقيب و رصد قوي، برخي از بچه‌ها توانستند يك "قبضه" موشك انداز ضد زره را در ميان نيرو هاي دشمن كشف كنند. دستور آمد مستقيما شليك شود. موشك دقيقا به ميان سربازان اصابت كرد. داد و هوارشان به آسمان رفت و صدايشان با آن كه فاصله زيادي با شهرك داشتند به خوبي شنيده مي شد. دسته ديگري كه همراه و نزديك دسته نخست بود براي امدادرساني به مجروحان وارد عمل شد. آمار كشته ها و زخمي هايشان به 17 نفر رسيده بود. گروه امداد مجروحان را به طبقه پايين يكي از منازل منتقل ‌كرد كه مكانش براي رزمندگان لو رفته بود. يكي از رزمندگان "درمانگاه صحرايي" آنان را نيز هدف قرار داد كه موجب زخمي شدن پزشكشان گرديد.پس از اتمام درگيري در گوشه كنار همان مكان بقاياي اجسادي كه پراكنده بود، ديده شد. نتيجه اين هجوم برق آسا، عقب‌نشيني دشمن از بلندي "ابوطويل" بود.
يكي از فرماندهان مقاومت كه ناظر عمليات «عيتا الشعب» بود تاكيد مي‌كند : اسرائيلي‌ها هرگاه درسي فراموش‌ ناشدني در منطقه‌اي كه از آن عقب‌نشيني كرده باشند، فرا مي‌گيرند، ديگر هركز به آنجا باز نمي‌گردند و از آن پس به به شكلي ديوانه وار به بمباران و حمله هوايي با بالگرد و جنگنده‌ها دست مي‌زند.
در 12 آگوست،دشمن تصميم گرفت با پيشاهنگي بلدوزرهاي غول آساي خود، دست به حمله‌اي گسترده بزند. حمله از منطقه "الجبانه" (نزديك «خله ورده») و "دفش حمزه" آغاز شد، جايي كه از آن ، 4 بلدوزر به همراه تيم هاي بزرگي از پياده نظام به سوي محله‌هاي مسكوني حركت و اقدام به ويران كردن منازل و خانه‌ها كردند. اسرائيلي‌ها با آتش سنگيني كه از پشت سر آنان و از پايگاه مرزي "الراهب" ريخته مي‌شد، غافلگير شدند. 14 خمپاره به سوي بلدوزرها و سربازان شليك شد و با سر و صداي سربازاني كه مثل كودكان كمك مي‌خواستند، بلوايي برپا شد. هر احتمالي براي آنان وجود داشت: اسارت، كشته شدن و ... و آنگونه كه جواد مي‌گفت هيچ مانع بغرنجي در برابر رزمندگان وجود نداشت.
به هنگامي كه بلدوزرها مشغول تخريب و نابودي منازل بودند، بچه ها محل هاي استقرارشان را ترك نكردند و هر زمان بولدوزر به خانه اي مي رسيد كه بچه ها در آن جمع شده بودنمد، آنان به خانه اي ديگر نقل مكان مي كردند و در همين حالت نيز با نيروهاي پيشرو دشمن مقابله مي نمودند.
"جهاد" از شجاعت رزمندگان روايت كرده و نقل مي كند:تل بزرگي كه از خاك و آوار خانه‌ها تشكيل شده بود در مقابل بلدوزر قرار داشت و چون خاكريزي از آن محافظت مي‌كرد و در حقيقت در مقابل آتش رزمندگان حكم سنگر قابل اطميناني را داشت.با اين وصف، در حالي كه بلدوزر مشغول كار بود، يكي از رزمندگان از آن «خاكريز متحرك»بالا رفته و با موشك (B7) به كابين آن شليك مي‌كند اما زره‌بندي بلدوزر جلوي هرگونه تلفاتي را مي گيرد. در جايي ديگر، يكي از بچه‌هاي رزمنده از بالكن خانه‌اي كه فقط چند متر با بلدوزر فاصله داشت به سوي آن شليك مي‌كند.
در اين حملات دو بلدوزر نابود شد و يك تانك هم به دنبال انفجار مهمات درون آن منهدم گرديد . در پي اين حوادث فرماندهي دشمن اقدام به تعويض نيروهاي مستقر در پايگاه :راهب» با نيروهاي جديد نمود زيرا روحيه آنان از بين رفته بود.آنان به جشم خود سوختن همرزمانشان و پراكنده شدن اجسادشان را ديده بودند.
در 13 آگوست دشمن به خيال اينكه بيشتر جوانان شهرك را كشته است با بلدوزرهايش اقدام به پيشروي نمود. در اين روز رزمندگان موفق شدند يك دستگاه بلدوزر زرهي D11 را نابود نمايند.چنانكه مشخص شده بود تمام تلاش دشمن به اين هدف معطوف شده بود كه هر طور شده جاي پايي هرچند كوچك را در شهر به دست آورد و با نصب پرچم اسراييل در آن وانمود كند كه بر «عيتاالشعب» مسلط شده است.
جواد در اين خصوص مي‌گويد: ارتش اسرائيل پس از نابود كردن كامل خانه‌هاي محله مجبور شد پرچمي را بالا ببرد. او مي‌گويد: پس از آنكه بلدوزرها راه را براي تانك‌هاي «ميركاوا »باز و هموار مي‌كردند، در وضعيتي بسيار مسخره پرچم‌هايشان بالا رفت تا از اين كار بهره‌برداري تبليغاتي كنند.
"ابوحسن" مي گويد:اين جنگ تجربه اي جديد و "زيبا" بود كه ما را با حقيقت اسرائيلي‌ها آشنا كرد و نشان داد كه سربازان شكست خورده اسرائيلي حتي به بديهي‌ترين اصول نظامي نيز پايبند نيست، به طوري كه آنان حتي به همه مفاهيم عقيدتي خود كه ارتش به او اموزش داده است كافر مي‌شوند. يكي از ساده‌ترين مفاهيم اين است كه "همرزم خود را در ميدان جنگ تنها نگذاري ....".
سرباز شكست خورده رفيقش را چه كشته شده باشد چه زخمي ،تنها مي گذارد وخود پا به فرار مي گذارد تا جانش را نجات بدهد تا خود را استتار كند. چون او از دست رزمندگان حزب‌الله سالم فرار كرده است و اين برايش توفيق كوچكي نيست.

*ترجمه و ويرايش :خبرگزاري فارس

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:10  توسط دیوونه زنجیری  | 

ناگفته هاي از زندگي سيد حسن نصرالله

خبرگزاري فارس: نامم حسن نصرالله است فرزند "سيدعبدالكريم" و "مهديه صفي الدين". اصالتا اهل روستاي "بازوريه" در منطقه «صور» واقع در جنوب لبنان هستم ولي محل حقيقي تولدم يكي از محلات حومه شرقي شهر بيروت است.

به گزارش خبرگزاري فارس ،متن زير حاصل مصاحبه ايست با سيد حسن نصرالله دبير كل حزب الله لبنان :
نامم حسن نصرالله است فرزند "سيدعبدالكريم" و "مهديه صفي الدين". در تاريخ سي و يكم ماه آب سال 1962 متولد شدم. اصالتا اهل روستاي "بازوريه" در منطقه صور واقع در جنوب لبنان هستم ولي محل حقيقي تولدم يكي از محلات حومه شرقي شهر بيروت است. طبعا وضعيت معيشتي خانواده كه جزو خانواده هاي فقير ومستضعف بودند، همچون باقي خانواده هاي شيعه اي كه در تلاش براي پيدا كردن يك فرصت شغلي و لقمه اي نان از جنوب لبنان به بيروت مهاجرت كردند، بود. تا آن جا كه به ياد دارم، مدرسه النجاح يا الكفاح- الان شك دارم- واقع در همان منطقه اي كه به دنيا آمدم يعني حومه شرقي بيروت، مدرسه ابتدايي من بود. بعد از آن در مدرسه ديگري در مقطع راهنمايي - كه در لبنان به آن تكميلي مي گوييم - مشغول به تحصيل شدم و اين دوره را به اتمام رساندم. در همين اثناء بود كه جنگ داخلي درلبنان به وقوع پيوست يعني در سال هاي هفتاد و چهار- هفتادو پنج. در پي آغاز اين جنگ، مدارس تعطيل شد و حومه شرقي بيروت كه درآن شيعيان ومسلمانان سكونت داشتند، به دست نيروهاي لبناني و"حزب كتائب" - كه شما آنها را "فالانژيست" مي ناميد - سقوط كرد. در اثر جنگ، ما اين منطقه را ترك كرده و به روستاي بازوريه در جنوب لبنان بازگشتيم.
من از زمان كودكي علاقه شديدي به كسب علوم ديني داشتم و خيلي زياد دوست داشتم كه در حوزه درس بخوانم و وقتي كه به هر فرد معممي نگاه مي كردم، سخت به صورت آنان خيره مي شدم. از كودكي هر گاه كه در محضر برخي مشايخ مي نشستم، براي مدتي طولاني به عمامه آنان نگاه مي كردم، يعني به خود عمامه و چين و پيچش آن. آن موقع عمامه به صورت تكه اي پارچه بود كه دستاري سياه رنگ بر آن پييچيده شده بود.
دستار پدرم را مي گرفتم وآن را برتكه اي پارچه مي پيچيدم و به عمامه اضافه مي كردم سپس آن را بر سر مي گذاشتم. وقتي كه كوچك بودم انگيزه وميل شديدي به سمت كسب علم و اين پوشش داشتم. پس در آن زمان به فكر اين افتادم كه به نجف بروم.
ما 9 خواهر و برادر هستيم كه هر كدام يك سال با هم فاصله سني داريم. من فرزند ارشد خانواده هستم. سه برادر دارم كه حسين يك سال از من كوچك تر است و بعد از او ما يك خواهر دارم به نام زينب. بعد از او فاطمه، بعد محمد، بعدش جعفر، بعد از آن ذكيه، بعد امينه و بعدش هم سعاد. يعني پنج خواهر و سه برادر در خانواده براي من وجود دارد.
در خانواده ما هيچ فرد روحاني اي وجود ندارد. نه در خانواده خودمان، بلكه در عموها، پسر عموها، پدر بزرگم، برادران پدر بزرگم، پسران برادران پدر بزرگم و پدران شان. يعني مطمئن هستم كه در سه چهار نسل پدرم و پدربزرگم و پدر بزرگ پدرم و پدر بزرگ پدر بزرگم يعني دراين چند نسل در فاميل ما، هيچ روحاني اي وجود ندارد.
درحقيقت ترتيب مذهبي اي كه باعث شد من طلبه بشوم، يكي از توفيقات الهي است. گفتم كه در خانه ما دين داري به صورت خيلي عادي بود. يعني دين داري پدر و مادرم اين بود كه فقط نماز مي خواندند و در ماه رمضان روزه مي گرفتند.
بسيار شكر مي كنم.تقريبا مي توانم بگويم كسي با من در اين مورد صحبت نكرد و دستم را نگرفت كه به اين را ه ببرد. من تا آن جا كه در خاطرم هست، خيلي كوچك بودم كه در خانه مان نسخه هايي از قرآن كريم بود. من قرآن را در دست مي گرفتم و مي خواندم. البته همه چيز را درك نمي كردم، اما بهشت و جهنم و عذاب درذهن من حك مي شد.
بعدها پيش كتاب فروش دوره گردي كه مجلات و كتب را در راه پخش مي كرد، رفتم و نزد او كتابي را كه اسمش "ارشاد القلوب" بود يافتم. در آن زمان من هشت نه سال داشتم. اين كتاب را پيدا كردم و از او گرفتم. كتاب ارشاد القلوب "ديلمي" همه اش مواعظ و قصص است كه بر روي من خيلي تاثير گذاشت و من معتقدم كه اين كتاب تاثير بسيار زيادي بر زندگي من داشت. از آن زمان شروع به جست وجوي كتاب هاي اسلامي كردم. درحالي كه كتابخانه هاي اسلامي را نمي شناختم و بلد نبودم. به خاطردارم كه در آن موقع پيش يكي از دست فروش ها، كتاب "قضاوت هاي اميرالمومنين (ع)" را كه كتاب كوچكي بود، پيدا كردم. هر كتابي را كه پيدا مي كردم به خانه مي آوردم و شروع به خواندن آن مي كردم و قبل از اين كه كتاب را تمام كنم، دو باره از اول شروع مي كردم به خواندن. به خاطر اين كه علاقه و عطش زيادي داشتم كه بخوانم و بدانم.
چند سالي را به همين منوال گذراندم. در محله ما هيچ فرد متديني نبود. من با هيچ روحاني يا آدم متديني آشنا نشدم. در محله ما حاجي مسني بود كه ريش داشت ودر مغازه خود نماز مي خواند. من با اين نظر كه او فرد متديني است، مي رفتم تا فقط ريشش و چگونگي نماز خواندن او را تماشا كنم. خيلي او را دوست داشتم.
پدرم كه سيدموسي صدر را دوست مي داشت،عكس هايي از سيدموسي را به خانه مان آورد و من مي نشستم و زماني طولاني به عكس سيدموسي كه سيد و روحاني و معمم بود، خيره مي شدم. يعني در جست وجوي هر فرد روحاني يا متدين يا هركسي بودم كه از او استفاده ببرم و با او مرتبط شوم. تا اين كه تحصيلات ابتدايي را تمام كردم. سنم تقريبا ده يازده سال بود كه براي ادامه تحصيلات در مقطع راهنمايي، به منطقه ديگري رفتم كه نزديك مسجدي بود كه سيد فضل الله در آن نماز مي خواند. در آن جا با گروهي از جوانان با ايمان آشنا شدم و شروع به رفت و آمد به مسجد كردم. اما در سال هاي اول، يعني قبل از اين كه به ده سالگي برسم، تقريبا چند سال فقط توفيقي الهي و تكيه بر توانايي ها و چيزهاي اندك و ناچيز شخصي داشتم.
آن سال ها، با خواندن قرآن و برخي كتاب ها، شب هنگام خواب هايي مي ديدم و از آتش جهنم مي ترسيدم. در آن زمان، آن حالت معنوي بهتر از الان بود. به خاطر دارم كه بر نمازشب مداومت داشتم و از وقتي كه مسئول شدم ديگر اهل نماز و اين چيزها نيستم. (با خنده و مزاح) يعني در آن موقع وقتي قرآن تلاوت مي كردم يا نماز مي خواندم يا به اين موضوعات اهتمام داشتم، بسيار توجه و حضور قلب داشتم يعني صفحه نفسم پاك بود و به اين دنيا، محكم بسته و گرفتار نشده بودم. اين در دوره خردسالي بود.
تاسف بيشتري كه مي خورم، از اين است كه تا زمان رفتنم به نجف، روزي پيش نيامد كه من و پدر و مادرم و برادران و خواهرانم بر يك سفره جمع شويم و غذا بخوريم. بدين صورت بود كه من و برادران و خواهرانم تنهايي غذا مي خورديم و پدر و مادرم در مغازه بودند. يا مادرم با ما غذا مي خورد يا پدرم. اما همه خانواده ما ... به اين بسنده مي كنم كه بر سر يك سفره غذا با هم رو به رو نشديم. براي اين كه پدرم نماز صبحش را مي خواند و به مغازه مي رفت و ساعت دوازده شب برمي گشت. مادرم هم براي كمك به او مي رفت كه او اندكي استراحت مي كرد يا نماز مي خواند. طبعا اين از خاطرات تلخي است كه در بچگي از آن رنج مي برديم.

*منبع :سايت ساجد- حميد داودآبادي

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:8  توسط دیوونه زنجیری  | 

لائيك ها به جرم حجاب بچه ام را سقط كردند

متن مصاحبه "نوراي جانان بزيرگان" با روزنامه تايم ترك

لائيك ها به جرم حجاب بچه ام را سقط كردند

خبرگزاري فارس: روز سه شنبه 21 خرداد 1387 مادر جوان محجبه اي در يكي از پربيننده ترين شبكه هاي تلويزيوني تركيه با ابراز ارادت به امام خميني جنجالي بزرگ را در محافل سياسي و خبري تركيه برانگيخت كه كماكان نيز ادامه دارد و حتي منجر به صدور حكم پيگرد قانوني براي وي از سوي دستگاه قضايي تركيه شده است.

به گزارش خبرگزاري فارس، مردم تركيه نام «نوراي جانان بزيرگان» را براي اولين بار در سال 1998 ميلادي در رابطه با مسئله ممنوعيت حجاب اسلامي در اين كشور شنيدند. اين بار نيز نام و تصوير او را يك كانال تلويزيوني و باز هم در رابطه با ممنوعيت حجاب در تركيه مطرح نمود. علي رغم ادعاهاي بسياري در مورد وي منتشر شده است ، كسي حق صحبت و دفاع از خود را براي او قائل نگرديده. در اين بخش توجه خوانندگان را به متن مصاحبه نوراي جانان بزيرگان جلب مي نمائيم.

*سوال: هدف اصلي شما از شركت در آن برنامه تلويزيوني چه بود؟
نوراي جانان بزيرگان:قرار بود در خصوص حكم لغو مصوبه آزادي حجاب در دانشگاهها از جانب دادگاه قانون اساسي بحث كنيم. من از طرف انجمن «آزاد» در تركيه به آن برنامه دعوت شده بودم. علت دعوت من هم اين بود كه در سال 1998 به علت ممنوعيت حجاب دچار يكسري مشكلات شده و در سال 2000 اجبارا از كشور خارج شدم. در سال 1998، هنگامي كه دانشجوي سال دوم دانشكده خدمات بهداشتي وابسته به دانشگاه استانبول بودم، در ميان امتحان پايان ترم به خاطر داشتن پوشش اسلامي به زور پليس مرا از سر جلسه امتحان بيرون كردند. من به آنها گفتم كه كارشان مغاير با حقوق بشر است اما استادم گفت: يا مثل آدم لباس بپوش، يا اينكه گمشو برو! بعد نيروهاي پليس ويژه كه در تركيه به آن ها «روبوكاپ» مي گويند ريختند داخل جلسه امتحان.

*سوال: مي گويند كه شما در اين جريان دچار سقط جنين شده‌ايد؛ برخوردي هم كه با شما شده خود نشان مي‌دهد اين ممنوعيت چه ابعاد ي پيدا كرده است. اين روند از لحاظ رواني چه تاثيري بر روحيه شما گذاشت؟
«نوراي جانان بزيرگان»:من آن موقع بسيار بي تجربه بودم. مي‌توانيد تصورش را بكنيد؟ يك دسته پليس ويژه به خاطر شما مي‌ريزند تو كلاس. من در واكنش به اين وضعيت تو كلاس شروع كردم به پريدن و دويدن به اي طرف و آن طرف مثل اين كه راه فراري از دست آن همه پليس بود! در آن روزها من جنيني در شكم داشتم و فورا ترس از اين كه كودكم را در زندان به دنيا بياورم همه وجودم را پر كرد. آن روزها مرتب كابوس مي‌ديدم. بخاطر هر چيز كوچكي سريع به گريه مي‌افتادم. هر بار كه به دادگاه احضار مي‌شدم رسانه‌ها مثل امروز مرا تحت فشارهاي رواني قرار مي‌دادند. از اينكه با من مثل يك مجرم برخورد مي كردند خيلي اذيت مي‌شدم. به هر حال من اولين كسي بودم كه بخاطر حجاب برايش درخواست حبس شده بود.

*سوال : چه مسائلي باعث شد كه شما به پناهنده شدن روي بياوريد؟
«نوراي جانان بزيرگان»: من به هيچ وجه نمي‌خواستم از تركيه بروم .همسرم و همه كس و كارم اين جا هستند و طبق برنامه خودم در حال زندگي هستم و در عين حال زندگي در تركيه را هم خيلي دوست دارم. اما آن روز ها تنها در جريان ممنوعيت حجاب سه بار بازداشت شدم. بالاخره پرونده‌ام با حكم 6 ماه حبس بسته شد. حتي اگر من موفق مي شدم اين حكم را به جزاي نقدي تبديل كنم، دو پرونده مفتوح ديگر هم داشتم .من در آن مقطع زماني تهديدهاي تلفني بسياري دريافت مي كردم. در مدت بازداشت هايم نيز در معرض شكنجه‌هاي روحي و بدني قرار مي گرفتم. بعنوان مثال مرا 8 ساعت در يك فضاي تاريك نگهداشتند. هنگام برخورد با اداره امنيت روبرو شده، در حدي بسيار زيادي تحقير شدم. توهين هاي بسياري شنيدم و ديدم. اما انگار آنان همه اين ها را كافي نمي‌دانستند. مرا كشان كشان روي زمين مي‌بردند و با مشت و لگد به جانم مي‌افتادند. در نتيجه بچه‌ام سقط شد و يك دستم شكست. شما را به خدا، خود شما بگوييد آيا اين ها براي پناهنده شدن كافي نبود؟

*سوال:مسائلي كه آن زمان با آن مواجه شديد و همچنين پناهندگي شما، آيا نظرتان را در مورد تركيه را تغيير دادند؟ آيا هنوز تركيه را دوست داريد؟
«نوراي جانان بزيرگان»:البته كه دوست دارم. پناهنده شدن من در واقع نوعي هجرت بود كه به اميد برگشتن در فردايي بهتر به تركيه اي بهتر صورت گرفت. مگر ممكن است كه انسان زادگاه و محل رشدش را دوست نداشته باشد؟ تركيه در اصل خانه همان هايي است كه مثل من با محروميتهاي فراوان ربرو هستند و ستم مي كشند؛ نه آنهايي كه چنين مظالمي را مرتكب مي شوند. خلاصه اين كه صاحبخانه ما هستيم نه آنها...

*سوال: يك جمله كوتاه شما در مورد «آتاترك» كه گفتيد آتا ترك را دوست ندارم ناگهان تبديل به مسئله روز جامعه شد. شما با اين جمله تان مي‌خواستيد چه بگوييد؟
«نوراي جانان بزيرگان»: بحث من بر سر يك شخصيت تاريخي كه زماني آمده و درگذشته نيست. من درباره افكار آن شخصيت ، افكاري كه به نام او ترويج مي شود و اعمالي كه به نامش صورت مي گيرد بحث مي‌كنم. يعني در واقع اين ها هستند كه من دوستشان ندارم. اما آنهايي كه اين مسئله را تا اينجا كشانده اند، طوري جنجال مي‌ كنند كه گويي به شخص آتا ترك حمله‌اشده است.تازه به اين هم بسنده نمي‌كنند و مسئله را طوري نشان مي‌دهند كه انگار آتا ترك با تركيه يكي است.
لذا با اين منطق اگر شما با افكار اين فرد موافق نباشيد يعني دشمن تركيه و مام ميهن هستيد! چنين منطقي احتمالا فقط در «كماليست» ها و «طرفداران متعصب آتاترك» وجود دارد ... در حاليكه من با افكاري كه مربوط به خود آتاترك مي‌شود و در واقع نگرش او مي باشد مخالف هستم و فكر مي‌كنم موافقت يا مخالفت با آن طبيعي ترين حق من است. بين شيوه زندگي او با شيوه زندگي من و بين اعتقادات او و اعتقادات من فاصله اي بعيد وجود دارد . درست به همين دليل كه ديدگاهمان با هم يكي نيست طبيعتا احساس مهري نيز نسبت به وي حس نمي كنم. در عين حال من با شخص «مصطفي كمال» (آتاترك) هيچ مشكلي ندارم اما در زماني كه افكار او و جريان «آتا ترك گرايي» باعث شده است كه من دچار مشكلات و بي عدالتي‌هاي بسياري كه نمونه هايش را الان برايتان تعريف كردم، شوم و همين عوامل زندگي ام را به زنداني تبديل كرده است، به چه دليل من اين طرز تفكر و ديدگاه ، بايد او را دوست داشته باشم. من از همه عذر مي‌خواهم ولي بايد بدانند كه من يك بيمار رواني نيستم و علي رغم همه مسائلي كه تعريف كردم ،ديني كه من به آن معتقد و ملتزم هستم ، اجازه توهين به ديگران را به من نمي‌دهيد. به همين خاطر من نه ديروز و نه امروز به شخص «مصطفي كمال» هيچ گونه توهيني نكرده ام. اما آقاي «اوندرساو» (دبير كل حزب جمهوري خلق تركيه) هم به پيامير ما توهين كرد، هم مراسم حج را به مسخره گرفت. پس كجايند آن رسانه‌ها كه جنجال آفرين!؟
آن هايي كه دوست دارند بي طرفانه به ارزيابي افكار «آتا ترك» بپردازند، به عنوان نمونه مي‌توانند به كتابهايي كه «اغور مومجو» در اين رابطه نوشته مراجعه كنند .او در كتابهايش انتقادات ژنرال «كاظم كارا بكير» از آتاترك را مطرح كرده است.ژنرال «كاظم كارا بكير» از همرزمان آتاتورك در جنگ استقلال و در عين حال از منتقدان جدي او هم بود و امروز از شخصيت هاي محبوب تركيه است. به كساني هم كه علاقه دارند حول موضوع «دوست داشتن يا دوست نداشتن آتاتورك» مناقشه كنند، توصيه مي‌كنم خاطرات دكتر «رضا نور» را بخوانند. ايشان پزشك مخصوص آتاترك و در عين حال دوست نزديك او و از انقلابيون بزرگ تركيه بود كه هنوز هم در اين كشور محبوبيت دارد. او در كتاب هايش به شدت به آتاترك انتقاد كرده است.
آنهايي كه به خاطر يك جمله كوتاه من، عليه من اقامه دعوا كردند، بهتر بود به جاي اين كار، زمينه‌اي فراهم مي‌كردند كه مردم اين مملكت فارق از عقده گشايي و اين كه كسي را به زمين بكوبند و يا فردي را به عرش اعلي برسانند فقط به منظور روشن شدن حقايق، با هم به گفت و گو بنشينند تا فضايي از تبادل نظر ايجاد شود.
انتشار كتاب «طه آكيول» تحت عنوان «كدام آتا ترك؟» كه به تازگي انجام شده اتفاق مثبتي است. اگر كساني هستند كه دوست دارند به دور از جنجال هاي رسانه‌اي بدانند كه چرا افرادي مثل من آتاترك را دوست نداريم ، توصيه مي‌كنم كه با كتابي از خانم «آفت اينان» كه دختر خوانده آتا ترك محسوب مي شود شروع كنند. «آفت اينان» در كتابي كه تاليف كرده، دست نوشته‌هاي «مصطفي كمال» در مورد دين و اعتقادات مذهبي را منتشر نموده است. اين كتاب حتي در دهه 1930 در دبيرستان ها به عنوان معلومات اجتماعي و حقوقي تدريس شده است. در اين كتاب «آتا ترك» خود را بر اساس «تئوري داروينيسم» معرفي مي‌كند و آشكارا بيان مي‌دارد كه به آفرينش اعتقادي ندارد و به قرآن نيز با ديدگاهي كاملا ما ترياليستي مي‌نگرد. آن مهملاتي كه اخيرا از زبان «اوندر ساو» (دبير كل حزب جمهوري خلق تركيه) بيرون پريده ، توسط «آتا ترك» آشكارا بيان شده است.
اگر اشتباه نكنم، انتشارات «كايناك» اين كتاب را مجددا چاپ كرده بود و روزنامه «جمهوريت» نيز آن را به عنوان هديه بين خوانندگانش توزيع نمود. اگر آن كتاب مطالعه شود، آن وقت آشكارا روشن مي‌گردد كه ما چه نوع تفكراتي را دوست داريم و چه نوعش را دوست نداريم و همه آزادند كه با افكار ما موافق باشند و يا نباشند. مخلص كلام اين كه خود «آتاترك» درگذشته است و طبق اعتقاد ما حسابش با كرام الكاتبين خواهد بود. توهين و ناسازا گويي به يك شخص نه صحيح است نه اخلاقي اما افكار او بايد به بحث و بررسي گذاشته شود.

*سوال: آيا شما در ديدگاهتان نسبت به آتا ترك تنها هستيد؟
«نوراي جانان بزيرگان»:خير. بايد بگويم كه اشخاص عالم و دانشمندي در كشورمان در اين خصو قلم فرسايي كرده و با رويكردي انتقادي به بررسي اين مسئله پرداخته اند. نه فقط اسلامگرايان بلكه اشخاصي با تفكرات متفاوت انتقاداتي را وارد كرده‌اند. مثلا پروفسور «فكرت باشكايا» از جناح سوسياليست‌ها كتابي دارد بنام «ورشكستگي پاراديگما» كه حاوي مطالب مهمي است. خيلي دلم مي‌خواهد بدانم آن هايي كه امروز به من حمله مي‌كنند آيا كوچكترين اطلاعي از يكي از همين كتابها دارند؟
نمونه بعدي كه در جبهه روشنفكران ليبرال قرار دارد«پروفسور آتيلا يايلا» استاد دانشگاه «قاضي» است . ديديم كه «كما ليست »ها چون نتوانستند خودشان را به سطح او برسانند، استاد «يايلا» را چنان ترور شخصيت كردند كه او به لندن هجرت كرد ... در مراحل بعدي ، وقتي با تحقيقات علمي اشخاص فهيمي چون «عايشه حر»، «متين كاراباش اوغلو» و «حسن حسين جيلان» آشنا مي‌شوم،به هيچ وجه احساس تنهايي نمي‌كنم زيرا بر آثار آنان فضاي باز يابي حقيقت وجود دارد نه توهين و تحقير.
البته در كشور ما گروهي هم هستند كه از بيان آشكار افكار شان خودداري مي‌كنند. مثلا بعد از همين مصاحبه جنجالي خودم در تلويزيون در پشت صحنه ، تاريخدان معتبر كشورمان آقاي «مراد بارداكچي» به من گفت: «من هم آتا ترك را دوست ندارم». حتي دوست من هم شاهد اين ماجرا بود. اما به هر حال احتملا پرهيز از فشار ها و نگراني از تهديد موقعيت اجتماعي ، انسانها را وادار به واكنشهاي متفاوتي مي‌كند.

*سوال: عليه شما با استناد به قانون «حراست از منزلت آتا ترك» اقامه دعوا شده است. نظر خود شما در مورد اين مسئله كه تنها آتا ترك را دوست نداريد ولي به عنوان اهانت كننده به آتا ترك محسوب مي‌شويد چيست ؟
«نوراي جانان بزيرگان»: به نظر من اين يك واكنش دور از منطق است كه نمونه اش را در جهان تنها در دوره آلمان هيتلري و يا كره شمالي مي‌توان يافت.

*سوال: هنگام دعوت به برنامه تلويزيوني آيا «فاتح آلتايلي» مجري برنامه«تك تك» شروطي هم برايتان گذاشت؟
«نوراي جانان بزيرگان»: خير. اتفاقا برنامه خيلي خوب هم شروع شد و موضوع برنامه هم پوشش اسلامي بود. اما نمي‌دانم چطور شد كه ناگهان موضوع به (امام )خميني (ره) و بعد هم به «آتا ترك» كشانده شد. اگر آن سوالات جنجالي نمي‌شد فكر مي‌كنم روال برنامه خوب جلو مي رفت. ولي يكدفعه موضوع به انحراف كشانده شد.

*سوال: شما در آن برنامه سخنگوي چه قشري و يا چه مركزي بوديد؟ آيا بنام كانوني خاص سخن مي‌گفتيد و يا به نمايندگي از طرف تمامي محجبه‌ها يا اينكه فقط عقايد شخص خودتان را بيان كرديد؟
«نوراي جانان بزيرگان»:من به اين دليل كه در مسير اين مبارزه هزينه پرداخته بودم به آن برنامه دعوت شدم، لذا فقط افكار خودم را به زبان آوردم. اما در عين حال براي هدفم از شركت در آن برنامه اين بود كه يكبار ديگر معضلات و مشكلات زنان محجبه‌ كشور را بيان كنم . بايد بگويم تصور غلطي در اذهان عمومي شايع است؛ مبني بر اين كه همه زنان محجبه مانند هم فكر و مانند هم زندگي مي‌كنند. اين تفكر كاملا غلط است. مگر آن هايي كه حجاب ندارند همه به يك شكل فكر مي‌كنند؟ در ميان آنان از چپ گرا و راست گرا هست تا دانشمند و حتي تروريست ... آيا همه آن ها مثل هم زندگي مي‌كنند؟

*سوال : نگاهتان نسبت به امام خميني (ره) چگونه است؟ خود شما به مقايسه ميان «امام خميني» (ره) و «آتا ترك» چگونه مي‌نگريد؟
«نوراي جانان بزيرگان»: بله. من امام خميني (ره) را دوست دارم زيرا مسلمانم و دينم به من مي‌گويد كه برادران ديني ام را دوست داشته باشم. اين حرف من بدان معنا نيست كه من الزاما از پيروان خستگي‌ناپذير ايشان هستم اما اذعان مي كنم كه با تمام نظرات ايشان موافقم. آن هايي كه در اين رابطه از ما انتقاد مي‌كنند تصور مي‌كنند كه ما به امام خميني (ره) همان طوري مي نگريم كه خود آنها به آتا ترك مي‌نگرند. در حالي كه در دين ما اطاعت بي قيد و شرط از اشخاص معنا ندارد. ما نمي خواهيم از كسي «قديس» بسازيم . حالا واقعا اين ها چرا امام خميني (ره) را دوست ندارند؟ براي اين كه برخلاف اين ها ، ايشان با امپرياليسم مبارزه كرده است،‌ اما اين ها با امپرياليسم همكاري و همراهي كرده‌اند. همچنين براي اينكه امام خميني (ره) كشور خود را به استقلال كامل رساند و براي اينكه با اسرائيل غاصب دشمن بود. به همين دلايل او را دوست ندارند. معلوم است ديگر، هركس به مصدري ملحق مي شود كه به آن علاقه دارد. حالا با اين توصيفات چرا من امام خميني (ره) را دوست دارم؟ اول براي اينكه ايشان يك مسلمان مؤمن بود. بعد به خاطر اين كه ايشان رهبر نهضتي بود كه منجر به كسب استقلالي پر افتخار در برابر ديكتاتوري شاه شد‌. به ايشان ارادت دارم چون نه فقط عليه ديكتاتوري حاكم بر كشور خود، بلكه عليه امپرياليسم جهاني به مقاومت پرداخت ، سيار ساده زيست و همچون فردي معمولي از مردم بود. وي نه در كاخ ها رنگارنگ زندگي كرد و نه در اين كاخ ها رخت از دنيا بربست... همانطور كه امروز آقاي احمدي نژاد مقاومت مي‌كند و زندگي ساده‌اي دارد... در ضمن آيا شما مي‌توانيد از سخنان امام خميني (ره) جمله‌اي پيدا كنيد كه حاكي از تحريك به اشغال تركيه باشد؟ از جهت من امام خميني (ره) رهبري عالم و دانشمند و در عين حال دوست ما و از كشور برادر و همسايه‌مان ايران است. همين قدر برايم كافي است و با بيشترش هيچ كاري ندارم...
فقط در اينجا لازم به گفتن است كه، من هيچ تصور نمي‌كردم كه در آن برنامه تلويزيوني سوالاتي مربوطه به امام خميني (ره) و آتا ترك مطرح شود و چنين مقايسه‌اي بين اين دو شخصيت كاملا متنايز از هم صورت بگيرد و كار ما تا مرحله ترور شخصيت كشانده شود، زيرا ما براي بحث كردن در اين مورد به آنجا نرفته بوديم.

سوال: آيا به نظر شما اين حادثه،‌ يك بدبياري از نوع رايج در برنامه هاي زنده بود؟
«نوراي جانان بزيرگان»: البته. اگر پيش از برنامه بة من گفته بودند كه در اين مورد هم صحبت خواهد شد من مسلما وارد آن بحث نمي‌شدم يا اين كه از قبل خودم را براي دادن پاسخ‌هايي استراتژيك تر آماده مي‌كردم، اما همه چيز يكباره اتفاق افتاد و در نتيجه نتايج فراتر از جوابهاي ما پيش رفت و مسئله به جاهاي ديگري كشانده شد. در آن صورت شايد سخنم را به اين شكل بيان مي كردم كه «من آتاترك را همانقدر دوست دارم كه خداوند دوست دارد.»...

سوال: آيا حاضري در برنامه‌اي شركت كني كه در آن «آتاتركيسم» بطور جدي مورد بحث و بررسي قرار گيرد؟
«نوراي جانان بزيرگان»: در شرايطي كه در كشور عليه يك جمله كوتاه من چنين واكنش‌هايي نشان داده مي‌شود، فكر مي‌كنم برنامه اي كه گفتيد فقط در خواب و خيال قابل اجرا است ، اما اگر در آينده شرايطي ايجاد شود كه آزادي بيان و عقيده تضمين شده باشد، قطعا آن موقع شركت خواهم كرد. امروز به بهانه حرف من به جامعه اين پيام داده مي‌شود كه: «ساكت باشيد! به اين گونه مسائل فكر نكنيد! زير سوال نبريد و فقط اطاعت كنيد! احساسات شما هم بايد چنان باشد كه ما مي‌خواهيم!»...

*سوال:ادعا مي‌شود كه شما به تبليغات تحريك آميز پرداخته‌ايد. نظرتان در مورد اين ادعاها چيست؟
«نوراي جانان بزيرگان»:ابتدا اين را بگويم كه براي پذيرش هرگونه نقد حقيقي آمادگي دارم، اما وقتي حملات به حد توهين و تحقير مي‌رسد ديگر من چه جوابي مي‌توانم بدهم؟ مثلا روزنامه «جمهوريت» كاريكاتور ما را به شكل الاغ كشيد.‌ آيا معناي آزاد انديشي و متمدن بودن همين است؟ اما آنچه كه بيش از اين حرف و حديث‌ها ما را جريحه دار نمود پخش بعضي برنامه‌ها از طرف كساني بود كه تا ديروز مي‌گفتيم در جبهه خودي قرار دارند. به عنوان مثال كانال تلويزيوني «اس.تي.وي»(منتسب به اسلامگرايي) دو روز پشت سرهم در مورد من برنامه پخش كرد. آيا مي‌توانيد تصورش را بكنيد؟ اين كانال اسلامگرا كار را به جايي كشاند كه حتي گفت من به پيامبر(ص) توهين كرده‌ام. اگر كسي ادعايي در مورد من دارد، بايد دلايلي هم براي اثبات ادعايش داشته باشد، اما اگر مستنداتي ندارند، ابتدا بايد با خود من صحبت كنند. چطور يك كانال تلويزيوني كه در برابر غير مسلمان ها بسيار مؤدب و با حسن نيت برخورد مي‌كند، نوبت به مسلمان‌ها كه مي‌رسد به بي‌عدالتي دامن مي‌زند؟
من زني مؤمنه و مادر سه فرزندم. باور كنيد آن همه تبليغات از طرف طرفداران حلق آويز شدن ما ، به اندازه برنامه‌هاي اين كانال تلويزيوني به اصطلاح خودي ، كام ما را تلخ نكرد. اين خودي ها حتي مرا به «فاطمه شاهين» كه ابتدا ظاهري اسلامي داشت و بعد به معشوقه اين و آن تبديل شد تشبيه كردند. من به همين خاطر هيچ جوابي نداشتم و تا صبح مي‌گريستم...خيلي عجيب است، مگر نه؟ اين ها ادعا مي‌كنند كه رهبرشان يك فرد ضد آتاترك است اما ببينيد كه در مورد ماجراي من چه رفتاري از خود نشان مي‌دهند! اين‌ها با هر كس كه بخواهند تماس مي‌گيرند و گفتگو مي‌كنند اما وقتي نوبت به من رسيد حتي نيازي نديدند كه تلفني بكنند و از جزئيات حادثه باخبر شوند! اين در حالي است كه وقتي من خواستم با آنها تماس بگيرم و صحبت كنم ، 10 نفر را واسطه كردم كه وقتي را به من اختصاص دهند اما به جايي نرسيدم.
آقايان«اوغور دوندار» و «علي كرجا» كه لاييك هستند من را پيدا مي كنند اما اين تلويزيون خودي ، دور از دسترس من باقي مي‌ماند. آن وقت اين كانال چه كار مي‌‌كند؟ تصاوير آرشيوي مرا در كنار تصاوير برهنه «مسلم گوندوز»(روحاني نماي فاسد تركيه) پشت سرهم گذاشت كه افكار عمومي را از حقيقت ماجرا منحرف كنند ، بعد ادعا كرد كه من به پيامبر اسلام (ص) اهانت كرده‌ام. من اين‌ها را به خدا واگذار مي‌كنم. البته آراي عمومي هم قضاوت خواهد كرد.
البته در اينجا تنها من نيستم كه خبر ساز شده ام.لائيك هادر واقع از اين مي‌ترسند كه مبادا مردم خارج از قالب‌هايي كه آنها مشخص كرده اند به اين مسئله فكر كنند. درست مثل كودكاني كه در ساحل قلعه شني مي سازند و بعدش از احتمال آمدن موج و خراب شدن قلعه شني مي ترسند...
از من خواستند كه بابت گفته‌هايم، ‌عذرخواهي كنم و حرفم را پس بگيرم. حتي پيشنهاد پول دادند. حالا اگر ما در برابر اين وضعيت غير اخلاقي زانو بزنيم چه جوابي داريم كه به خداوند و به بچه‌هايمان بدهيم؟ در اين معركه «ياشار نوري اوزترك» استاد الهيات هم به صحنه آمد و مثل كسي كه روي اتوبوس مخصوص تبليغات انتخاباتي ايستاده باشد صحبت كرد و مرا «راهبه جنگ‌هاي صليبي» خواند.
سوال: اين درست است كه شما در آن مصاحبه گفته ايد تركيه بايد مستعمره انگلستان شود؟
«نوراي جانان بزيرگان»: ببينيد! منظور من اين بود كه در «استعمار آشكار» وضعيت مشخص است و مطابق يك مستعمره با شما برخورد مي‌شود اما در مصاديق «استعمار پنهان» مانند تركيه ، با دادن عناوين و جايگاه‌هاي ساختگي حقوقي كه حتي در وضعيت اسارت هم امكان كسب آن ها وجود دارد ، استقلال شما را مي‌گيرند. به همين خاطر ا«استعمار پنهان» از «استعمار آشكار» هم بدتر است. من در آن برنامه مي‌خواستم همين مسئله را بيان كنم ، وگرنه البته كه ايده آل ما تركيه‌اي است كه به استقلال كامل دست يافته و همراه با برادرانش در برابر اسرائيل و آمريكا و انگلستان روي پاهاي خود بايستد. يادتان باشد كه بزرگترين متحد اسرائيل و آمريكا و انگلستان در اين منطقه كيست؟ آيا منم؟ يا نيروهاي مسلحي كه بزرگترين نهاد پايه گذاري شده توسط آتاترك گرامي در اين كشور محسوب مي‌شوند؟ حرف من اين است: تركيه نبايد با ايدئولوژي رسمي تبديل به گوانتانامويي ديگر شود...

*سوال: تركيه ايده‌آل شما چگونه است؟
«نوراي جانان بزيرگان»: طبيعي است كه من در آرزوي تركيه‌اي هستم كه آزادي فكر و بيان در آن حاكم باشد و انسان‌ها به خاطر اينكه با ديگري متفاوتند تحت فشار قرار نگيرند. من در آرزوي تركيه‌اي هستم به عنوان مثال كردهاي آن بتوانند به راحتي به زبان مادري شان سخن بگويند، به همان زبان آموزش ببينند و زنان، قرباني جنايت‌هاي سنتي و آئيني نگردند. تركيه‌اي كه عدالت اجتماعي در آن تامين گردد، حق كارگران و زحمتكشان پيش از آنكه عرق جبينشان خشك شود به آنها پرداخت شود و فرزندانمان بي آنكه با مسائلي چون تحميل ايدئولوژي‌، مراسم سوگنددر مدارس و مانند آن مواجه باشند بتوانند در شرايط ايده آلي به تحصيل بپردازند. كودتاي نظامي و يا هشدار به آن مطرح نباشد و چيزهايي از اين قبيل...

*سوال: در پايان، چه پيامي براي خوانندگان «تايم ترك» داريد؟
«نوراي جانان بزيرگان»: من بعد از اينكه به منظور درك و فهم قرآن شروع به خواندن آن كردم واقعا مسلمان شدم. به همين جهت معتقدم مهمترين منبعي كه هادي زندگي ماست قرآن است. توصيه من اين است: براي اينكه در زندگي بتوانيد با عقلم سليم فكر كنيد و به دركي درست و منطقي برسيد،‌ به جاي تكيه بر شخصيت‌هاي فسيل شده در تاريخ با انواع گرايش هاي مدرن، سنتي و ملي ، به قرآن مراجعه كنيد تا به دركي صحيح و زندگي اي درست نائل شويد.
به عقيده من، آن ديدگاه و طرز زندگي كه انسان از قرآن كسب مي‌‌كند، مهمترين دارايي و ثروت اوست. در اين چارچوب مهمترين نشانه و شيوه زندگي ما زنان و دختران مسلمان ، همين حجاب اسلامي ماست. من باور دارم كه در اين زمانه پروردگارمان ، ما را با همين شيوه پوششمان آزمايش مي‌كند. به همين خاطر خواهران مكشفه خودم را كه به سبب ايدئولوژي رسمي حاكم از مزايا و ارزش حجاب اسلامي بي‌خبر مانده‌اند ،به داشتن حجاب اسلامي دعوت مي‌كنم. به خواهران محجبه‌ام نيز يكبار ديگر يادآوري مي‌كنم كه حجاب ايشان از تمام مدارك تحصيلي، مقامات اداري و اجتماعي و امتيازات با ارزش‌تر است. البته اين مسئله فقط شامل حجاب نمي‌شود. هرچه كه به ما تقديم كنند، در برابر انصراف از هركدام از آيات خداوند هيچ ارزشي ندارد و ما به هيچ وجه نبايد از هيچ آيه‌اي دست برداريم و كوتاه بياييم. به باور من، اين مقاومت ما ، ضرورتي برخاسته از اخلاق قرآني و ايمان ماست زيرا گروه مقابل(لاييك ها) از نسلي قرآني كه پاك و منزه رشد خواهد كرد مي‌ترسد. من ضمن سلام به تمامي برادران و خواهرانم ،با اين دعا به عرايضم پايان مي‌دهم : «خداوند ما را در پي‌ريزي نسلي قرآني ياري دهد»

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:4  توسط دیوونه زنجیری  | 

من به دنبال عماد مغنيه بودم

من به دنبال عماد مغنيه بودم

خبرگزاري فارس: كتاب "نگاه كن، اما نه به شيطان" نوشته "رابرت باير" كه يكي از عوامل سابق سيا مي باشد، به فعاليتهاي وي در دهه هشتاد و نود ميلادي مي پردازد. اين كتاب به فارسي ترجمه شده و در دست انتشار مي باشد. بخشي از كتاب مذكور شرح تلاش هاي اين عامل سيا براي دستيابي به سردار شهيد «عماد مغنيه» است كه به صورت پاورقي در چند قسمت منتشر خواهد شد.

مقدمه:
آن چه خواهيد خواند بخش هايي است از كتاب در دست انتشار " نگاه كن، اما نه به شيطان" نوشته "رابرت باير" .
"رابرت باير" يكي از عوامل سابق سيا (سازمان اطلاعات مركزي آمريكا) ، در اين كتاب به مروري بر فعاليتهاي وي در كشورهايي نظير لبنان ، مراكش، سودان،هند، تاجيكستان و شمال عراق در سالهاي دهه هشتاد و نود ميلادي مي پردازد .كتاب مذكور به دليل انتقادات فراوان نويسنده نسبت به عملكرد سيا، از معروفيتي جهاني برخوردار است.
مامور كهنه كار سازمان سيا ومولف اين اثر در مورد انگيزه خود از نگارش اين كتاب كه چاپ اول آن در سال 2002 ميلادي انتشار يافت ، در مصاحبه با Foreign Policy Association مي گويد: پس از خروجم از سيا در سال1997 ميلادي،علاقمند بودم كه اثري را در مورد اين سازمان ومسايل مرتبط با آن بنويسم. فقدان توجه به منابع ويا جاسوس هاي محلي،كمبود نيروي انساني(مثلا در دوره اي ، من به تنهايي و بدون هيچ عاملي مسئول كل منطقه قفقاز وآسياي ميانه بودم) ،سهل انگاري و ريسك گريزي مديران سيا،تمركز زياد بر تكنولوژي هاي پيشرفته نظير ماهواره ها و فرستنده هاي راديويي، محدود شدن فعاليت هاي برون مرزي سيا پس از جنگ سرد، عدم توجه به روابط پيچيده موجود در اين منطقه ، رواج بوروكراسي فراوان ، از دست دادن نيروهاي زبده بذليل حقوق اندك پرداختي وناتواني درمقابله با عواملي كه بعدها فعاليتهاي آنان به حملات 11سپتامبرانجاميد،بخشي از انتقادات مطرح شده از سوي باير است.
در اين كتاب با بهره گيري از شيوه داستان گويي وبا نگاهي نو ودست اول به ريشه هاي تروريسم نوين ، بويژه فعاليتهاي تروريستي ناديده گرفته شده از سوي سيا در افغانستان و عربستان سعودي در سالهاي دهه نود ميلادي ، مي توان با حقايق زيادي درمورد جنگ كاخ سفيد با تروريسم آشنا شد.
ازسوي ديگر ، باير كه از سوي سيمور هرش به عنوان كاركشته ترين و باهوش ترين مامور سيا در خاورميانه معرفي گرديده ، در "به شرارت ننگر "، براي خوانندگانش مي گويد كه از وقوع حملات تروريستي 11سپتامبر2001 ،چندان شگفت زده نشده است.
او كه كودكي پرفراز و نشيبي داشته و 21سال فعاليت در سيا را دركارنامه دارد ، همواره در بخش مبارزه با تروريسم فعاليت مي نموده ،ولي هيچگاه اعتماد ي به سياستهاي رهبران واشنگتن نداشته است.
بايركه نگارش كتاب Sleeping with the Devil (در بستر شيطان-2003)را نيز در كارنامه دارد، از تروريسم به عنوان خون حيات بخش خاورميانه ياد مي كند كه غرب نيز به دليل نياز به نفت منطقه ، همواره بايد با اين مساله دست و پنجه نرم كند.
نويسنده به صورتي بي سابقه وكم نظير با اشاره به اشتباهات خود و سازمان در پيگيري ردپاهاي بدست آمده از مظنونان - كه اين افشاگري ها در گذشته تقريبا سابقه نداشته - توانسته اعتماد خوانندگان را نسبت به اين اثر ، بدست آورد.
او در اين كتاب براي خوانندگانش مي گويد كه سيا چگونه از سازماني برطرف كننده تهديدات عليه آمريكا ، به يك مركز ديوان سالار ناكارا و ناتوان تبديل گرديده است كه حتي با وجود آگاهي از نقشه ربودن خبرنگار شبكه ABCدربيروت ، نمي تواند هيچ گام موثري براي مقابله با آن بردارد.
كارشناسان ، با اشاره به ويژگي هاي برجسته اين كتاب معتقدند كه خواندن اين اثر براي سياستمداران، مديران و كارشناسان آمريكايي بسيار ضروري است. اين كتاب از آغاز انتشار در سال2002 همواره جز كتابهاي پرفروش سياسي دنيا بوده و درليست 100كتاب برتر چالش برانگيز و پيشروي سياسي آمريكا نيز برگزيده شده است.
باير بدليل تسلط بر زبان عربي ،موفقيتهاي چشمگيري در ماموريتهايش نيز بدست آورده ،هرچند به دلايلي كه خود در اين كتاب براي خوانندگان
مي گويد بسياري از طرحهايش در جهت دنبال كردن اقدامات گروههاي تروريستي موثر در حوادثي نظير 11سپتامبر ، مسكوت گذاشته شد.از نگاه وي، ناديده انگاري شكل گيري فعاليتهاي بنيادگرايانه در عربستان سعودي و افغانستان يكي از بزرگترين اشتباهات راهبردي سيا بوده است.عدم توجه به ضرورت يادگيري زبانهاي محلي نيز يكي ديگر از چالشهاي فراروي سيا ميباشد. باير معتقد است كه در دوره رياست جمهوري كلينتون ،سيا فرصتهاي زيادي را از دست داد كه آثار آن هم اينك نيز قابل مشاهده است.
در اين كتاب ازانبوهي از افراد و نامها و گروه ها نام برده شده كه البته در دهها مورد نيز بدليل مسايل امنيتي ،اين اسامي پيش از چاپ حذف شده اند.
در كتاب" نگاه كن، اما نه به شيطان" پرسشهاي بي پاسخ زيادي نيز به چشم مي خورد كه كماكان براي خوانندگان بدون پاسخ باقي مي ماند.اما اصرار باير بر پيش رفتن سيا به سوي جهنم تا چه ميزان درست است؟
در اين كتاب ما با انبوهي از مديران سيا روبرو مي شويم كه بيشترين انرژي خود را به جاي اتكا بر منابع اطلاعاتي صرف موضوعاتي نظيركاغذبازي، ترسيم افقهاي سازماني،مصرف الكل، اجاره دفاتر مورد نياز، نگارش برنامه هاي آرماني ،شركت در سمينارهاي آموزشي و ياحضور در جلسات مخفي مي نمايند تا در بوروكراسي حاكم بر دولت آمريكا، هم چنان درشغلهايشان باقي بمانند.
باير كه در خطرناك ترين نقاط دنيا نظير بيروت(دهه هشتاد)،تاجيكستان(در سالهاي جنگ داخلي)وعراق(سالهاي مياني دهه نود)به فعاليت مي پرداخته،مي نويسد: "شايد اين جمله احمقانه به نظر آيد ولي من از كاركردن در بيروت لذت مي بردم. من به جاي دنبال كردن دستور العملها و كاغذ بازي ها و شركت در جلسات مختلف ، در خيابانها رفت و آمد مي كردم و بسيار راحت نيز بودم. بهتر از همه اينكه من از سياستهاي واشنگتن بعنوان بزرگترين عامل انجام كارهايمان ، دور بودم . "
رابرت بايردر اين كتاب با اشاره به تلاشهاي خود براي يافتن عاملان ترور ها،آدم ربايي ها، و هواپيما ربايي هاي مختلف بويژه انفجار سفارت آمريكا در سال 1983 ، ستاد مركزي تفنگداران آمريكايي(مارينز) در بيروت و همچنين گروگانگيري غربي‌ها در دهه هشتاد در لبنان و ربودن هواپيماي تي .دبليو. اي (TWA)در مسير آتن به رم و ربودن قتل «ويليام باكلي» ، رئيس ايستگاه بيروت سازمان سيا و ردپاهاي بدست آمده مي گويد:" در اين ميان شايد «مغنيه با هوش ترين و عملياتي ترين و قابل ترين كسي ست كه تا كنون سيا بدنبالش بوده است.»
رابرت بير پس از ترور«عماد مغنيه» در گفتگو با يك شبكه تلويزيوني مي گويد:«او هيچگاه از دري كه داخل شده بود، خارج نمي شد،در بيست سال گذشته هيچگاه خود به زنگ تلفن جواب نداده بوده است،كمتر شبي در يك محل به سر ميبرد، و دقيق ترين نكته هاي امنيتي را مراعات مي كرده است.»
از سوي ديگر وي چندى پيش در پوشش خبرنگار به ايران آمد و مستندى با نام «آيين انتحار» با موضوع «شهادت طلبى» ساخت كه حتى توانست با بالاترين مقامات نظامى كشور نيز گفتگو كند. اين مستند در ايران توسط يكتشكل غير دولتي («ستاد پاسداشت شهداي نهضت جهاني اسلام»)ترجمه شد و مورد استقبال فراواني هم قرار گرفت.
رابرت باير، در اين مستند به نحوه شكل گيري و گسترش عمليات هاي شهادت طلبانه در ميان مسلمانان به خصوص در ايران، لبنان و فلسطين مي پردازد.اين مستند انجام عمليات هاي شهادت طلبانه را برنده ترين سلاح مسلمانان در برابر دشمن مي داند.
باير كه در هنگام خروج از سيا به دريافت مدال لياقت اطلاعاتي مفتخرگرديد ، علاوه بر سرزنش كلينتون بدليل تضعيف سيا ،معتقد است كه بوش پدر و ريگان هم در حوادثي نظير 11سپتامبر دخيل هستند.
در اين كتاب همانند يك رمان جذاب مي توان حوادث متعددي را دنبال نمودكه به دليل ساختار نمايشي آن دستمايه «استيو كاگان» براي ساخت فيلم سينمايي «سيريانا» گرديد.(البته باير در سال 2006 رماني با عنوان "خانه را ويران كن" Blow the House Down نيز نگاشت كه آن اثرهم با استقبال مخاطبان روبرو شد.)
اين فيلم كه به كارگرداني «استيو كاگان» در سال 2005 ميلادي ساخته شد، به نقش يك مامور سازمان جاسوسي آمريكا مي‌پردازد كه در خاورميانه در حال جمع‌آوري اطلاعات براي شناسايي كساني است كه مي‌خواهند منافع آمريكا را در معرض خطر قرار دهند.
به موازات اين شخصيت كه جورج كلوني نقش آن را ايفا كرده است، پيماني غيرشرافتمندانه ميان شركت‌هاي بزرگ نفتي آمريكا و جناح‌هايي از خانواده‌هاي سلطنتي كه بر كشورهاي نفت‌خيز خاورميانه حكومت مي‌كنند، بسته شده است.
براي نمود دادن و برجسته كردن اين پيمان، فيلم كشوري نفت‌خيز و فرضي در خاورميانه‌اي را به نام «سيريانا» به تصوير مي‌كشد كه خانواده‌اي بر آن را سلطنت مي‌كند و اين خانواده در مقطعي دقيق و حساس بسر مي‌برد و آن مرحله زمينه‌سازي براي دوره پس از حاكم فعلي است. رقابت براي جانشيني حاكم ميان دو فرزند او "اميرناصر" و "اميرمشعل" جريان دارد. اميرناصر قصد دارد از درآمدهاي نفتي براي پيشرفت كشور خود و رساندن آن به تمدن قرن بيست‌ويكم بهره ببرد در حالي كه اميرمشعل در لذت‌هاي زندگي غرق شده است و هيچ علاقه‌اي به كار جدي در كشور ندارد.
در اينجا شركت‌هاي نفتي بزرگ آمريكا با همكاري سازمان‌هاي امنيتي آمريكا به‌ويژه CIA دخالت مي‌كنند تا اميرناصر اصلاح‌طلب را كه قصد دارد كشور را از شركت‌هاي نفتي آمريكايي رهايي بخشد و شركت‌هاي چيني را جايگزين آنها كند، ترور كنند. بدين ترتيب راه را براي به قدرت رسيدن اميرمشعل هموار مي‌كنند.
به موازات اين فعاليت‌ها، فيلم چگونگي شكل‌گيري تندروي را در اجتماعات خاورميانه‌اي به تصوير مي‌كشد. گروه‌هاي مليتي آسيايي پرجمعيت وجود دارند كه از سوي حكومت با آنها بدرفتاري مي‌شود. اين بدرفتاري انگيزه‌اي براي برخي افراد اين مجموعه‌ها به وجود مي‌آورد تا با گروه‌هاي تندرو "كه مي‌خواهند به منافع آمريكا ضربه بزنند" همكاري كنند.
"سيريانا" از 4 داستان موازي تشكيل شده كه در نقاط غيرقابل پيش بيني همديگر را قطع مي كنند و در اين تقاطع ها به شكلي خنثي از كنار يكديگر عبور نكرده ، بلكه به نوعي خطوط روايتي هم را شارژ مي نمايند.
باب برنز(با بازي جرج كلوني) يك مامور در حال بازنشستگي سازمان سيا (سي.آي .اي) است كه اگرچه تجارب فراواني در آشفته كردن اوضاع ديگر كشورها به خصوص لبنان دارد اما نمي خواهد آخرين ماموريت هايش چندان پردردسر باشد . او را در اوايل فيلم مثلا در يكي از خيابان هاي تهران (و چه ناشيانه است كار هاليوود در بازسازي يك خيابان تهران كه حتي نتوانسته اند فرم پلاك اتومبيل ها را به صورتي واقعي طراحي كنند!) مي بينيم و بعد ظاهرا در كنار يك پارتي غيراخلاقي ، گردانندگان آن پارتي با اين مامور سازمان جاسوسي آمريكا معامله غيرقانوني اسلحه انجام مي دهند .
انفجار عمدي در همان به اصطلاح خيابان تهران از طريق سلاحي كه توسط باب برنز فروخته شده ، در نخستين سكانس فيلم تكليف مفهوم ترور و تروريسم را براي مخاطبش روشن مي سازد. اما اين فقط يك روي سكه ماموريت آن مامور سازمان سي.آي.اي است ، سلاحي كه فروخته مي شود ، دو قبضه از نوعي موشك استينگر است كه فقط يك عددش در تهران منفجر مي شود و زوج آن توسط مرد عربي ربوده شده تا در آخر فيلم دست تقدير، عدالت آمريكايي!! را به اجرا درآورد و توسط آن موشك مراسم افتتاح سكوي نفتي مشترك دو شركت آمريكايي "كانكس و كيلم " (كه اساسا عمليات تروريستي مامور سازمان سيا به خاطر امنيت آنها طراحي گرديده ) به آتش كشيده شود ، چراكه فيلمنامه نويس گويا اعتقاد دارد كه همه گناهكاران در فيلم بايستي در حد خود به سزاي اعمالشان برسند.
اما ماموريت بعدي باب برنز ، ترور پسر امير يك شيخ نشين نفتي ( همان "سيريانا" ) است به نام پرنس ناصر كه به نظر مي آيد افكار ضد آمريكايي و استقلال طلبانه داشته و امكان دارد خود در آن شيخ نشين به حكومت برسد و منافع شركت هاي نفتي آمريكايي را تهديد نمايد. در ماموريت باب برنز ، دليل ترور پرنس ناصر حمايت هاي مالي اش براي تسليح تروريستها به موشك هاي استينگر ذكر شده است!!
داستان دوم را از طريق يك دلال نفتي با اسم "براين وودمن" (با بازي مت ديمن) تعقيب مي كنيم كه پس از تحمل تراژدي مرگ ناگهاني فرزند كوچكش ، با يك اتفاق ديگر به مشاورت پرنس ناصر در مي آيد چراكه پرنس ناصر برخلاف نظر و تبليغ كارشناسان سازمان سي آي اي ، يك بنيادگراي ارتجاعي نيست كه تنها به فكر حمايت از تروريست ها باشد. در اينجا هم كيگن تابويي ديگر را در تفكر دگماتيك متعصبين غرب گرا مي شكند ؛ پرنس ناصر يك تحصيل كرده اصلاح طلب است و عليرغم ضديت با منافع نامشروع آمريكا و زياده طلبي هاي آن ، به وودمن مي گويد كه مي خواهد در كشورش انتخابات دمكراتيك برگزار نمايد و هوادار توسعه همزمان سياسي و اقتصادي است.
داستان سوم مربوط به ريشه شكل گيري و علت اصلي ترورها وعمليات مخربي است كه سازمان سيا در خاورميانه ، ايران و لبنان انجام مي دهد. يعني گسترش امپرياليستي كمپاني هاي چند مليتي نفتي و به هم پيوستن آنها براي به غارت بردن هرچه بيشتر ثروت سرزمين هاي ديگر . وكيلي به نام بنت هاليدي (با ايفاي نقش جفري رايت) تلاش مي كند تا موانع پيچيده پيوستن و اتحاد دو كمپاني نفتي "كانكس" و "كيلم" را فراهم آورد. او در ضمن ، همكار وكيل ديگري به اسم "سيدني هويت" است كه در واقع يك دلال بين المللي بوده و از طرف سازمان سيا عضو افتخاري "كميته آزاد سازي ايران" با پرچم شير و خورشيد سرخ هم شده است!!!( در اوايل فيلم كه ماموريت باب برنز به او ابلاغ مي شود ، يكي از روساي سازمان سي آي اي در مقابل ليست مراقبت و خرابكاري هايي كه برنز براي سرنگوني حكومت ايران مي خواند ، مي گويد كه سازماني به نام "كميته آزاد سازي ايران" تشكيل شده كه روسايش در همان جلسه سي آي اي حضور دارند! و بايد با حمايت از آنها حكومت ايران را به يك حاكميت سكولار تغيير داد.) نكته جالب اينكه استيو كاگان همه نگراني سازمان جاسوسي سيا را از ديني بودن حكومت ايران مي داند . (در همان جلسه يكي از روساي سازمان سيا متذكر مي شود كه "اميدهاي رييس جموري ايران براي اجراي قواعد مذهبي ، منافع آمريكا را به شدت تهديد مي كند" !!)
و بالاخره داستان چهارم درباره كارگران مهاجر و زحمت كشي است كه روي سكوها و پايانه هاي نفتي همان شركت هاي چند مليتي كار مي كنند و در واقع استثمار مي شوند ولي بدون هيچ گونه امنيت شغلي به بهانه هاي واهي اخراج شده و يا مورد ضرب و شتم واقع مي گردند. دو تن از جوانان اين گروه كارگران كه پاكستاني هستند به تدريج جذب يك واعظ مذهبي شده و به يكي از گروههاي مبارز عليه منافع آمريكا كشيده مي شوند كه آن موشك دوم فروخته شده توسط جاسوس آمريكايي را دست تقدير به دست همين جوانان مي رساند تا در انتهاي فيلم در حالي كه "دين وايتينگ" (با ايقاي نقش كريستوفر پلامر) از مديران كمپاني كانكس ، جام اتحاد با كمپاني "كيلم" را سر مي كشد ، باعث انفجار سكوي نفتي مشترك دو كمپاني شود و نشان دهد كه همين جوانان ساده مسلمان چگونه هدف را درست تشخيص مي دهند و به ريشه تباهي كشورهاي جهان سوم مي زنند.
كاگاناين جوانان را مانند نگاه رايج ، ناآگاه و احساساتي نشان نمي دهد و در صحنه هايي آنان را در كلاس هاي آموزش سياسي و عقيدتي تصوير مي كند كه چگونه مسائل سياسي امروز جهان و پارامترهاي استقلال و آزادي برايشان درست تشريح مي شود تا با علم و آگاهي وارد عرصه مبارزه گردند. وصيت نامه هاي تصويري شان هريك نشاني از همين آگاهي و معرفت عميق است و آكنده از حس آزاديخواهي و عزت و وطن پرستي .
و در حالي كه فيلمساز نشان مي دهد محيط زيست اينان سرشار از شور زندگي و مبارزه است (آنچنانكه كه ژان لافيت در مقدمه كتاب "آنها كه زنده اند " از قول ويكتور هوگو مي نويسد:"زنده آنهايند كه پيكار مي كنند ، آنها كه جان و تنشان از عزمي راسخ آكنده است ، آنها كه از نشيب تند سرنوشتي بلند بالا مي روند ، آنها كه انديشمند به سوي هدفي عالي راه مي سپرند ، و روز و شب پيوسته در خيال خويش يا وظيفه اي مقدس دارند ، يا عشقي بزرگ") و در صحنه پاياني و سكانس عمليات انتحاري شان ، با زواياي رو به بالاي دوربين و نوع حركتشان در كادر دوربين همان عزم راسخ را القاء مي نمايد ولي آن سوي خط ، هر كه هست سرشار از نااميدي و ياس و انفعال است :
- باب برنز ، جاسوس عملياتي كهنه كار سازمان سيا خسته و دلزده از شغلش و بي اعتماد به روسايش ، به دنبال نوعي گريز است و شايد به همين دليل وقتي در بازگشت از آن ماموريت شكنجه بار ، در آمريكا هم تحت بازجويي قرار مي گيرد كه چرا "حزب الله لبنان " آزادش ساخته و او را نكشته اند (گويا اصلا او را به اين ماموريت فرستاده بودند تا طبق آن تئوري معروف "بازنشستگي جاسوس مرگ اوست" به قتل برسد و اين تئوري را فيلمنامه نويس آن گاه در فيلم بارز مي نمايد كه متوجه مي شويم فردي به نام "موسوي" كه در مقر حزب الله لبنان ، برنز را شكنجه مي دهد اصلا مامور سي آي اي است !) و بالاخره هنگامي كه در مي يابد سازمان مطبوعش قصد دارد بوسيله ماهواره رد پرنس ناصر را گرفته و او را با موشك دوربرد ترور كند (همان كاري كه اسراييل بارها با رهبران مبارز فلسطيني و لبناني انجام داده و با ناجوانمردانه ترين وسيله آنان را از راه دور ترور كرده است ) خود را به قلب خطرمي زند تا توطئه سازمان سيا عليه او را به اطلاعش برساند ولي توسط همان موشك دوربرد همراه پرنس ناصر و همراهانش به قعر زمين مي رود.
- از طرف ديگر "براين وودمن" نيز كه همراه خانواده اش در سوييس زندگي مي كرده ، براي مشاورت پرنس ناصر ، پس از مرگ تراژيك فرزندش ، ناچار از ترك همسر و فرزند ديگرش مي شود (اگرچه در پايان فيلم و پس از ترور پرنس ناصر دوباره به سوي آنها بازمي گردد)
- و بالاخره بنت هاليدي هم كه كوشش فراواني براي رفع موانع قانوني و مشكلات اتحاد دو كمپاني نفتي "كانكس و كيلم" انجام داده بود ، متوجه مي شود كه اين دو كمپاني خصوصا بر سر تصرف منابع گازي قزاقستان عمليات غيرقانوني بسياري انجام داده اند و تباني هاي فاجعه باري بين آنها صورت گرفته است. اين درحالي است كه هاليدي (شايد به دليل همين فعاليت هايش) از سوي پدرخود طرد شده و فيلمساز روابط سردي را ميان آنها تصوير مي كند . اين روابط تنها در زماني رو به بهبود مي گذارد كه بنت هاليدي سرخورده از وكالت دو كمپاني نامبرده ، به خانه بازمي گردد.
ساختار فيلمنامه "سيريانا" در نمايش روايت هاي موازي ، براساس روند شتابدار نزديك شدن آنها به يكديگر و استفاده از اتفاقات مشابه براي القاي مفاهيم مورد نظر فيلمنامه نويس قرار دارد . چنانچه در ابتدا ، هر 4 قصه به طور كاملا مجزا به نظر مخاطب مي رسند ولي بعد از گذشت يك سوم اول آن ، به تدريج شاهد برخي نقاط مشترك و تلاقي سوژه ها مي شويم ، از همان جا كه قرار مي شود باب برنز كسي را ترور كند كه وودمن مشاورش است و بعد متوجه مي شويم كه همكار بنت هاليدي يعني سيدني هويت را قبلا به عنوان عضو افتخاري همان كميته به اصطلاح آزاد سازي ايران در جلسه روساي سازمان جاسوسي آمريكا با باب برنز ديده بوديم و بعد وودمن در همان رستوراني كنار پرنس ناصر نشسته كه برنز نيز براي تعقيب و مراقبت سوژه اش يعني همان پرنس ناصر به خوردن غذا وانمود مي نمايد و بعد ....
و در آخر خصوصا دو سه سكانس پاياني فيلم تقريبا دو به دو قهرمان هاي چهار داستان را در كنار هم مشاهده مي كنيم ؛ برنز در مقابل وودمن در حالي كه قصد دارد توطئه سوءقصد همكاران آمريكايي اش را لو بدهد و جوانان مبارز پاكستاني در برخورد انتحاري با سكوي نفتي دو شركت "كانكس- كيلم" .
استيو كاگان با تشابه موضوعي و طرح سوالي كه در ابتداي فيلم يكي از روساي سازمان سيا براي برنز مطرح مي سازد كه " موشك ها در اختيار كيست؟" در مقابل سكانسي كه علنا مشخص مي شود اين خود ماموران آمريكايي هستند كه موشك ها را به منطقه خاورميانه آورده اند ، به روشني عامل اصلي توزيع اين گونه سلاح هاي مخرب را مشخص مي سازد . همچنانكه اندرو نيكول در پايان فيلم "ارباب جنگ" مي گويد : " مادامي اين تاجران و قاچاقچيان اسلحه مي توانند فعاليت كنند كه ارتش كشورهاي آمريكا ، روسيه ، فرانسه ، انگليس و چين آنها را تغذيه نمايند . كشورهايي كه 5 عضو دائمي شوراي امنيت هستند"!!!
كاگان به خوبي آن روي سكه مدعيان مبارزه با تروريسم و طراحان "تئوري محور" شرارت را به نمايش مي گذارد كه چگونه براي حفظ و گسترش پايگاههاي نفتي شان در اقصي نقاط جهان از هيچ شرارتي فرو گذار نمي كنند و به خاطر حفظ امنيت همين شرارتشان دست به غيرانساني ترين ترورها مي زنند.
اگرچه نمي توان به هرحال از يك فيلمساز غربي انتظار نداشت كه ولو سايه كمرنگي از ديدگاههاي القا شده رسانه هاي همان كمپاني هاي نفتي را در تصاوير فيلمش منعكس نكند ( صحنه هايي مانند نظامي نشان دادن صرف منطقه تحت كنترل حزب الله لبنان يا گرايش جوانان پاكستاني از زمينه هاي اخراج شدن از كار به سوي عمليات انتحاري و يا همان تصوير حتي كوتاه ولي مخدوش شده از تهران). اما نمي توان هم از جسارت فوق العاده استيو كاگان وگروهي كه چندي است استيون سودربرگ از سينماي مستقل در قلب هاليوود به راه انداخته ، گذشت .(پيش از اين به جز فيلم هايي مثل دو قسمت ياران اوشن از خود سودربرگ ، در زمينه سينماي سياسي فيلم " اعترافات يك ذهن خطرناك" به كارگرداني جرج كلوني را در سال 2002 داشتند كه به نفوذ سازمان سي آي اي در ديگر كشورها تحت پوشش رسانه ها و برنامه هاي رسانه اي پرداخته بود ) چراكه به ندرت چنين ديدگاه روشني را مي توانيم نزد روشنفكران و فيلمسازان ايراني پيدا كنيم . متاسفانه طيف قابل توجهي از روشنفكران جامعه ما كه مدعي بسياري آگاهي ها هستند ، شيفته و مفتون حقوق بشر بازي ها و دمكراسي پراني هاي يكي از نامقبول ترين رياست جمهوري هاي طول تاريخ آمريكا (حتي نزد برخي جناح هاي هم سو با او) شده اند. گويي لق لقه حقوق بشر تازه از دهان يانكي ها خارج مي شود و انگار آن جيمي كارتري كه آنهمه در زمان خود مورد لعن و نفرين همين روشنفكران قرار گرفت ، از مبدعان حقوق بشر آمريكايي نبود.
البته ماجراهاي اين فيلم كه جورج كلوني بازيگر سرشناس هاليوود در نقش باير به ايفاي نقش مي پردازد، شباهت زيادي با كتاب ندارد.هرچند باير و كاگان مي‌گويند هرآنچه در فيلم روايت شده از حوادث واقعي برگرفته شده است كه برخي از آنها را خود تجربه كرده‌اند.
هنگام مطالعه اين كتاب بايد به نكته مهمي توجه داشت؛ هرچند نويسنده داعيه عملكرد كارشناسانه و عاري از غرض ورزي دارد اما آشكارا در اثر ش جاي پاي گرايشات و اعتقادات شخصي خود را به عنوان يك غربي وفادار به ارزش هاي آمريكايي باقي گذاشته است. زماني كه او از «لبناني ها» مي نويسد ، به هيچ وجه شيعيان و توده مردم محروم لبنان را در نظر ندارد بلكه منظور نظرش طبقات مرفه «بيروت نشين» يا «طرابلس نشين» را مد نظر دارد كه عمدتا مسيحي يا غير شيعه هستند . او كشوري را كه تحت اشغال اسراييلي ها ، فرانسوي ها و آمريكايي ها قرار دارد «بيش از هر زمان ديگري» به صلح نزديك مي داند و طبيعي است كه مزاحمان اين «نزديكي » را خرابكار و تروريست خواهد دانست.
اينك بخش اول از اين برگزيده اين كتاب در دست چاپ را مي خوانيد كه عمدتا بر محور جستجوي اين مامور كاركشته سيا به دنبال سردار شهيد «عماد مغنيه» مي گردد.

*******
فصل ششم :
18 آوريل1983
بيروت ، لبنان

در جاده شلوغ و پرهياهوي ساحلي شهر ، راننده يك خودروي آخرين مدل GMC ، مجبور به توقف در كنار هتل ويران شده و سوخته اس . تي. جورج مي شود و به صف بي پايان خودروها
مي نگرد. آتش جنگي داخلي كه زندگي همه شهروندان بيروت را تحت تاثير خود قرار داده بود ، فروكش نموده و ارتش اسرائيل كه در ژوئن 1982 ميلادي اين شهر را براي سركوب گروههاي جريك فلسطيني فعال درآن به تصرف خويش در آورده بود ، تا جنوب بيروت عقب نشيني كرده و حتي گفته مي شود كه عقب تر هم خواهد رفت . چريكهاي فلسطيني نيزكه از آوريل سال 1975 ميلادي و آغاز جنگهاي داخلي ، كنترل خيابانهاي بيروت را در دست داشتند ،به دره بقاع و طرابلس در شمال عقب نشيني كرده اند .
نيروهاي آمريكايي ، فرانسوي ، ايتاليايي و انگليسي كه نيروهاي چند مليتي حافظ صلح را تشكيل مي دهند ، اينك در پايگاههاي خود استقرار يافته اند .
نيروهاي فرانسوي هم در منطقه تجاري شهر كه «حمراء »نام دارد ، مستقر گرديده اند. همچنين تفنگداران دريايي آمريكا با تفنگهاي ام _ 16 و جليقه هاي ضد گلوله خود در اطراف فرودگاه بيروت مستقر شده اند. لبناني ها در صلح كامل قرار ندارند، اما روشن است كه بيش از هر زمان ديگري به آن نزديك شده اند .
شما مي توانيد رايحه خوشبيني عمومي را در فضا استشمام كنيد. لبناني هاي مهاجرت كرده در حال بازگشت هستند و با داشتن پول كافي مي توانند يك بار ديگر، اروپايي ترين و مدرن ترين شهر دنياي عرب را باز سازي كنند. تنها 6ماه پس از اشغالگري اسرائيلي ها، بيروت به يك كارگاه بزرگ عمراني بزرگ تبديل شده است . به ندرت مي توانيد ساختماني رنگ آميزي نشده ،وصله كاري نشده و يا كاملاً تخريب نشده براي ساختن ساختماني نو را در شهر پيدا كنيد و در مسير جاده ساحلي ،يك كاميون پارك شده درحاشيه راه، توجه هيچكس را بر نمي انگيزد .
در ساعت 43/12 ظهر ، يك مرسدس بنز كهنه سبز رنگ در مقابل مسجد «عين المرصع» متوقف مي شود .كمي بعد راننده خودرويي ديگر با دو بار چراغ دادن ، حضور خود را اعلام مي كند. راننده مرسدس بنز سه بار چراغ خود را روشن مي نمايد، علامتي كه از قبل بين آنها هماهنگ شده است .
سرنشينان هر دو خودرو به سرعت به سوي ساحل حركت مي كنند و پس از مدتي سه سرنشين خودروي مرسدس پياده مي گردند. اما گويي هيچ يك از آنها يك نكته مهم را پيش بيني نكرده بودند : ترافيك هنگام صرف نهار دربيروت.
پس از گفتگو با هم ، آنها روانه ساختمان 7 طبقه سفارت آمريكا مي شوند. در مسير خيابانها، بوق ممتد خودروها ، گوشها را مي آزارد. خودروي زني درجاده قرار دارد كه گويي دو فرزندش را از مدرسه به خانه مي برد. راننده كاميون پايش را بر روي پدال گاز قرار مي دهد و به سرعت وارد يك دالان ايجاد شده در آن ترافيك سنگين مي شود .كاميون حالا تقريبا در برابر كنار گذرگاه ورودي ويژه ساختمان سفارت آمريكا قرار گرفته است كه ناگهان مي ايستد و سرنشينان آن بجز راننده در مقابل چشمان محافظان سفارت به سرعت از آن پياده مي شوند، اتفاقي كه معمولاً همه روزه و در هنگام اذان ظهر روي مي دهد. اما كمي بعد ، در ساعت يك و سه دقيقه عصر ، كاميون كه حاوي صد ها كيلو ماده منفجره است، منفجر مي گردد .
و با وجود استانداردهاي كنوني بيروت جنگ زده، اين انفجار را با بايديك انفجار مهيب به شمار آوريم كه پنجره هاي بسياري از خانه ها تا مايلها دورتر از اين محل راشكست و يا به لرزه در آورد. حتي مقرتفنگداران دريايي آمريكايي نيز كه در 5 مايلي سفارت قرار دارد ، به شدت لرزيد. همه وحشت زده اين سو و آن سو مي رفتند. به دنبال اين انفجار،همه اجزاي ساختمان هفت طبقه سفارت تا صدها پا در هوا بالا رفت و پس از آن، تنها كوهي از گرد وغبار و خاك و تكه هاي بدن انسانها و مبلمان و كاغذ بر جاي ماند. از قسمت لابي سفارت ،چيزي جز پودري ريز ،باقي نمانده بود. گفته مي شود كه شيشه هاي خرد شده بخش ورودي با سرعت 8600 متر در ثانيه، بدن سرباز نگهبان را قطعه قطعه كرده است . و تنها بخش يافت شده از بدن وي، بخشي از استخوان جمجمه وي بود .
در مجموع 63 نفر شامل 17 آمريكايي جان خود را در خونبارترين حمله تروريستي صورت گرفته عليه ايالات متحده تا آن زمان ، از دست دادند. اما سازمان سيا را بايد بازنده اصلي اين حمله به شمار آوريم: 6 افسر سيا شامل فرمانده ، معاون و همسر معاون جز قربانيان بودند.( همسر معاون فرمانده آن روز صبح كار خود را براي اولين بار آغاز كرده بود) همچنين يكي از دستان باب آمز افسر اطلاعات ملي سيا كه در بخش شرق نزد?ك در سفارت اقامت داشت، در حالي در يك مايلي ساحل شهر پيدا شد كه حلقه ازدواجش همچنان در يكي از انگشتان او به چشم مي خورد و هرگز سيا تاكنون اين تعداد افسر خود را دريك حمله از دست نداده بود بود . و البته سازمان سيا هرگز قادر به جبران اين تراژدي نخواهد بود.

*مترجم:محسن داوري
ادامه دارد/

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:3  توسط دیوونه زنجیری  | 

چرا فلسطيني ها با شنيدن نام «دلال المغربي» گريستند؟

نبرد وعده صادق/26/به مناسبت بازگشت پيكر شهيد «دلال المغربي»

چرا فلسطيني ها با شنيدن نام «دلال المغربي» گريستند؟

خبرگزاري فارس: روي يكي از تابوت هايي كه در عمليات تبادل اسرا به مقاومت اسلامي لبنان تحويل داده شد،نام آشنايي ديده مي‌شد كه خصوصا براي فلسطينيان بسيار خاطره‌انگيز بود:«دلال المغربي».بسياري از فلسطينيان به مجرد شنيدن نام اين دختر فلسطيني در ليست عمليات تبادل، گريستند.

روز 26 تير ماه سال 1387، در مقابل چشمان حيرت زده جهانيان و علي الخصوص متحدان متعصب « رژيم صهيونيستي » «عمليات تبادل اسرا» ميان « جنبش حزب الله لبنان» و « دولت مجعول يهود» آغاز شد.
در جريان اين عمليات، جسد دو سرباز صهيونيست‌ با 5 اسير لبناني مبادله شد. در چارچوب همين عمليات كه نام «رضوان» ، علاوه بر پيكر بيش از دويست شهيد مقاومت ضد صهيونيستي با مليت‌هاي مختلف عربي نيز به «حزب الله لبنان» تحويل داده شد. روي چند تابوتي كه در همان مرحله اول بر دوش چريك‌هاي مقاومت اسلامي لبنان قرار گرفت چند اسم آشنا ديده مي‌شد كه خصوصا براي فلسطينيان بسيار خاطره‌انگيز بود: «دلال المغربي».
بسياري از فلسطينيان به مجرد شنيدن نام اين دختر فلسطيني در ليست عمليات تبادل، گريستند.

******
«دلال المغربي» كه بود؟

روز 19 نوامبر سال 1977 با سفر غير مترقبه «انورسادات» ‌رييس جمهور مصر به «فلسطين اشغالي» برگ جديدي از تاريخ فلسطيني ورق خورد. رييس حكومت كشوري كه تا چند روز پيش، مرزهايش به عنوان خط مقدم جبهه نبرد با « رژيم صهيونيستي» به شمار مي‌رفت، در حالي از هواپيماي خطوط هوايي مصر پياده مي‌شد كه پاي پلكان هواپيما، «رئيس جمهور» و «نخست وزير» اسرائيلي با نيش‌هاي تا بنا گوش باز و آغوش گشوده انتظارش را مي‌كشيدند. آن روزها علاوه بر مسلمانان جهان اسلام كه حيرت زده از تلويزيون‌هاي خود شاهد اين مراسم عجيب بودند، فلسطينيان هم با چشماني اشكبار به آينده‌اي مي‌انديشيدند كه با اين سفر شوم انتظارشان را مي‌كشيد. آن روزها پرچم فعاليت‌هاي ضد صهيونيستي بر دوش « ياسر عرفات» رييس سازمان آزادي بخش فلسطين و فرمانده شاخه نظامي اين سازمان قرار داشت.
عرفات به خوبي مي‌دانست كه اين سفر جناب سادات، روزهاي سياهي را براي "نهضت مقاومت فلسطين" به دنبال خواهد آورد.خروج مصر از جبهه نبرد با رژيم صهيونيستي عملا به معناي تنها ماندن فلسطينيان در مواجهه با اشغالگران بود چرا كه هيچ كدام از كشور هاي عربي ديگر ، به تنهايي و بدون همراهي مصر ياراي نبرد با ارتش صهيونيستي را نداشت و همين نكته باعث مي شد كه تمايل به كنار آمدن با رژيم صهيونيستي در آنان نيز تقويت شود.تقويت چنين فضايي بهترين فرصت را به صهيونيست ها مي داد تا فارغ از عكس العمل شديد كشورهاي عربي ، حساب هاي خود را با فلسطينيان و در راس آنان «سازمان آزادي بخش فلسطين» تسويه كند.پس «عرفات» بايد پيش از غافلگيري به دست صهيونيست‌ها، كاري صورت مي‌داد.

***
در شب يازدهم مارس سال 1978، يك كشتي باري كوچك كه در ظاهر به سوي شمال آفريقا حركت مي كرد ، هنگام رسيدن به مقابل آب هاي «فلسطين اشغالي» (50 كيلومتري ساحل «تل آويو») رسيد، دو قايق لاستيكي را بر آب‌هاي درياي مديترانه رها كرد. تمامي مسافران قايق‌ها، لباس فرم ارتش صهيونيستي را بر تن داشتند. اينان گروهي از فدائيان فلسطيني و هدفشان رسيدن به ساحل شهر «تل آويو» پايتخت «رژيم صهيونيستيـ بود. اين فدائيان وظيفه داشتند عمليات ضدصهيونيستي بزرگي را در "تل‌آويو" به اجرا درآوردند كه اشغالگران را به تلافي‌جويي وادار كند.
تحليل رهبران "فتح"(بزرگ ترين سازمان فلسطيني عضو «ساف») اين بود كه واكنش "دولت يهود" به چنين عملياتي ، اگر منجر به توقف مسير مذاكرات صلح مصر و اسراييل نشود، لااقل سرعت آن را كاهش مي‌دهد و اگر اين هدف هم محقق نگردد، حداقل اين عمليات مي‌توانست هشداري باشد به مقامات صهيونيست و سران كشورهاي عرب مبني بر اين كه ناديده گرفتن "ساف" مي تواند براي تمامي منطقه خطرناك باشد. مخلص كلام اين‌كه، فدائيان فلسطيني با اين عمليات قصد داشتند يك بار ديگر موجوديت خود را به شكل دردناكي به همة طرف‌هاي درگير قضيه فلسطين يادآوري كنند.
«خليل الوزير» ملقب به "ابوجهاد"، مرد شماره دوي "فتح" تقريباً از اوايل سال مراحل عملي كردن طرح عملياتي خود را آغاز كرد. سيزده نفر از مجرب‌ترين و چريك هاي عضو "فتح" براي اجراي اين عمليات كه بازگشتي برايش متصور نبود انتخاب شدند. فرماندهي اين تيم ويژه بر عهده دختري جوان و با انگيزه به نام "دلال سعيد المغربي" قرار گفت.
«دلال»متولد 1958 در فلسطين اشغالي (شهر «يافا» )بود كه علاوه بر داشتن تهور و جسارت فراوان ، زبان عبري را به خوبي عربي صحبت مي‌كرد. تيم 13 نفره اي كه او فرماندهي اش را بر عهده داشت ، "جوخه ديرياسين" نام گرفت . اين نامگذاري نمادين پيامي آشكار به «دولت يهود» داشت، چرا كه در آن زمان پست نخست وزيري «رژيم صهيونيستي» بر عهده «مناخيم بگين» بود. 30 سال پيش از آن ، دار و دسته تروريستي كه تحت فرماندهي همين« مناخيم بگين» قرار داشت به روستايي به نام «دير ياسين» در حوالي قدس حمله برد و صد ها زن و كودك فلسطيني را قصابي كرد.خود عمليات نيز به ياد سخنگوي "ساف" كه در سال 1973 در بيروت به دست كماندوهاي صهيونيست ترور شد، "كمال عدوان" نامگذاري شد. جالب اين جاست كه وظيفه سركوب «عمليات كمال عدوان» هم به «ايهود باراك» واگذار شد.
در مسير حركت به سمت ساحل ، يكي از قايق‌هاي لاستيكي واژگون شد و دو فدايي به دليل سنگيني تجهيزات خود غرق شدند. يازده فدايي ديگر پس از يك ساعت و نيم موفق شدند خود را به ساحلي در نزديكي بزرگراه "حيفا - تل‌آويو" برسانند. آنان به سمت بزرگراه حركت كرده و در راه يك صهيونيست را كه متوجه هويت آنان شده بود به قتل رساندند.
با رسيدن به بزرگراه مزبور، "دلال المغربي" دستور داد فدائيان دو اتوبوس را متوقف كنند. فدائيان، مسافران يكي از اين اتوبوس‌ها را به اتوبوس ديگر منتقل كردند و يك اتوبوس با حدود يكصد گروگان و يازده فدايي فلسطيني به سمت "تل‌آويو" به حركت درآمد. به "دلال" مأموريت داده شده بود كه حتي الامكان خود را به يك هتل شلوغ در حومه جنوبي "تل‌آويو" برساند و مهمانان هتل را برابر آزادي چند تن از زندانيان فلسطيني به گروگان بگيرد.
هم «دلال» و هم «ابوجهاد» مي‌دانستند كه تحقق چنين تبادلي بسيار دور از ذهن است زيرا اساسا «مناخيم بگين» نخست وزير و «موشه دايان» وزير جنگ ، در موارد مشابه قبلي نشان داده بودند كه به هيچ وجه براي نجات گروگان هاي صهيونيست تمايلي نشان نمي دهند. اما "دلال" تمام سعي خود را به كار برد تا مطابق برنامة عملياتي عمل كند و در حقيقت اين عمليات با رويكردي استشهادي طراحي شده بود.
«دلال» احتمال مي‌داد بتواند با اين تعداد از گرو گان كه به همراه دارد بتواند راهش را به سمت هدف از پيش تعيين شده باز كند. اما واحد ويژه اي از ارتش صهيونيستي در معيت تانك و نفربرهاي زرهي ، در دو راهي "جليلات"(كه در ميان صهيونيست ها ، دو راهي «كانتري كلاب» ناميده مي شود) واقع در چند كيلومتري شمال "تل‌آويو"(نزديكي شهرك صهيونيست نشين«هرتسليا») موضع گرفت و بزرگراه را مسدود كرد.
با نزديك شدن اتوبوس حامل فداييان و گروگان ها به نظاميان صهيونيست، پيش از آن‌كه فرصتي براي ايجاد ارتباط و مذاكره با فدائيان پيش بيايد، چرخ‌هاي اتوبوس به گلوله بسته شد و پس از توقف آن، تبادل آتش وسيعي ميان فلسطيني‌ها و صهيونيست‌ها در گرفت .
در كمتر از 15 دقيقه، اتوبوس به گلوله اي از آتش تبديل شد. پس از ساعاتي درگيري رودر رو ميان فداييان فلسطيني و نظاميان صهيونيست كه تحت فرماندهي «سروان ايهود باراك» قرار داشتند ، سرانجام «دلال المغربي» بر اثر اصابت گلوله اي به سرش به شهادت رسيد و 8 تن از فدائيان نيز در كنارش بر خاك افتادند. همچنين 2 فدايي ديگر به چنگ صهيونيست‌ها اسير شدند.
با خاموش شدن آتشبار ها، صهيونيست ها به جمع آوري مصدومين پرداختند. آماري كه در نهايت از كشته شده گان صهيونيست به دست آمد هولناك و كم سابقه بود:37 كشته و 80 زخمي. اين ركورد از تلفات تا زمان انتفاضه دوم در سال 200 ميلادي شكسته نشد.
به اين ترتيب "عمليات كمال عدوان" ساعات هولناكي را براي اهالي "تل‌آويو" به ارمغان آورد كه هنوز هم در ميان اتباع رژيم صهيونيستي و حتي صاحب‌نظران صهيونيست يكي از بدترين حوادث تاريخ اين رژيم به شمار مي‌آيد .اين عمليات تا كنون بزرگ ترين عمليات فدايي فلسطينيان عليه اشغالگران به شمار مي رود و به اعتراف تحليل گران نظامي «دولت يهود» ، اتباع اسراييل ديگر تا زمان جنگ 33 روزه لبنان چنين ساعات پر وحشت و هراسي را تجربه نكردند.
اجساد «دلال المغربي» و ساير فدايياني كه در اين عمليات به شهادت رسيده بودند در محلي موسوم به«گورستان اعداد» به خاك سپرده شدند و سر انجام پس از 30 سال، در جريان «عمليات تبادل اسرا» ميان حزب الله لبنان و رژيم صهيونيستي ، از آرامگاه هاي موقتي شان خارج شده و به مقاومت اسلامي لبنان تحويل داده شده و در روز 28 تير ماه 1387 شمسي پس از تشييع با شكوهي به خاك سپرده شدند.

*محمدعلي صمدي

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:2  توسط دیوونه زنجیری  | 

عکس هایی از خادم ملت

ديدار رييس جمهور با خانواده شهدا و ايثارگران شهر ياسوج
ديدار رييس جمهور با خانواده شهدا و ايثارگران شهر ياسوج
ديدار رييس جمهور با خانواده شهدا و ايثارگران شهر ياسوج
ديدار رييس جمهور با خانواده شهدا و ايثارگران شهر ياسوج
ديدار رييس جمهور با خانواده شهدا و ايثارگران شهر ياسوج
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:0  توسط دیوونه زنجیری  | 

مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنکردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
 و طلوع سر غوک از افق درک حیات
مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
 و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
 من که در لختترین موسم بی چهچهه سال
 تشنه زمزمه ام ؟
بهتر آن است کهبرخیزم
 رنگ را بردارم
 روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:5  توسط دیوونه زنجیری  | 

ای عبور ظریف
 بال را معنی کن
تا پرهوش من از حسادت بسوزد
ای حیات شدید
ریشه های تو از مهلت نور
آب می نوشد
 آدمی زاد این حجم غمنک
روی پاشویه وقت
روز سرشاری حوض را خواب می بیند
ای کمی رفته بالاتر از واقعیت
با تکان لطیف غریزه
ارث تاریک اشکال از بالهای تو می ریزد
عصمت گیج پرواز
مثل یک خط مغلق
در شیار فضا رمز می پاشد
 من
وارث نقش فرش زمینم
و همه انحنا های این حوضخانه
 شکل آن کاسه مس
هم سفر بوده با من
 از زمین های زبر غریزی
تا تراشیدگی های وجدان امروز
ای نگاه تحرک
حجم انگشت تکرار
روزن التهاب مرا بست
پیش از این در لب سیب
دست من شعله ور میشد
پیش از این یعنی
 روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود
 روزگاری که در سایه برگ ادرک
روی پلک درشت بشارت
خواب شیرینی از هوش می رفت
از تماشای سوی ستاره
 خون انسان پراز شمش اشراق می شد
 ای حضور پریروز بدوی
ای که با یک پرش از سر شاخه تا خک
 حرمت زندگی را
 طرح می ریزی
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهای تند عطش را
 می شنیدم
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پیش می افتد
آدمی زاد طومار طولانی انتظار است
ای پرنده ولی تو
 خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:4  توسط دیوونه زنجیری  | 

باران
اضلاع فراغت می شست
من با شنهای
 مرطوب عزیمت بازی می کردم
 و خواب سفرهای منقش می دیدم
 من قاتی آزادی شن ها بودم
من دلتنگ بودم
 در باغ یک سفره مانوس پهن بود
چیزی وسط سفره شبیه ادرک منور
یک خوشه انگور
 روی همه شایبه را پوشید
تعمیر سکوت گیجم کرد
دیدم که درخت هست
وقتی که درخت هست پیداست که باید بود
باید بود
 و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد
اما ای یاس ملون
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:4  توسط دیوونه زنجیری  | 

امشب
 در یک خواب عجیب
رو بهسمت کلمات
باز خواهد شد
باد چیزی خواهد گفت
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت
چشم
هوش محزون نباتی را خواهددید
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید
راز سر خواهد رفت
ریشه زهد زمان خواهد پوسید
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
 باطن اینه خواهد فهمید
 امشب
ساقه معنی را
وزش دوست تکانخواهدداد
بهت پرپر خواهد شد
 ته شب یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد
داخل واژه صبح
 صبح خواهد شد
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:3  توسط دیوونه زنجیری  |